شب های نقره ای

با یاد خدایی که همین حوالیست...کنار من و تو

دلتنگی انکار نشدنیه و‌دلی که تنگ نشه دل نیست...


با اون لهجه قشنگ ترکیش، گفت: خانم رحمانی شیراز نمیری؟

با قاطعیت گفتم نه!گفت: دلت تنگ نشده؟ گفتم ای بابا، آقای کورد من دیگه بزرگ شدم بعد حرفمو اصلاح کردم و‌گفتم پیر شدم! یه نفس عمیق در واقع یه آه بلند کشید و‌ادامه داد: ربطی به سن نداره به دل ربط داره...سکوت کردم، نگام کردو گفت: من وقتی میرم دهاتمون (یکی از روستاهای ساوه)موقع برگشت خیلی کلافه ام با اینکه دو تا پسر و‌یه داماد دارم، خیلی دلتنگ میشم.. لبخند زدم گفتم انار ساوه برام بیار و از آبدارخونه محل کارم اومدم بیرون...

خیلی به حرفای آقای کورد(نیروی خدماتی) اداره امون فکر کردم...

منم دلتنگ میشم... برای خونواده ام، دوستام، برای شهرم، برای زادگاهم، برای خیابوناش(مخصوصا الان که معطر از بهار نارنجه)، برای باغاش، برای مزار حافظ، برای آرامش حرم شاهچراغ، دروازه قرآن، برای مردمش،برای آب وهواش و برای شیراز...اما برای هدفم و‌رسیدن بهش باید یه چیزای رو نادیده بگیرم...

دلتنگی انکار نشدنیه و‌دلی که تنگ نشه دل نیست...

راستی دلم برای شما، برای شب های نقره ای هم تنگ شده،یاد همه خاطراتمون بخیر...



[ جمعه 13 اردیبهشت 1398 ] [ 22:41 ] [ دختری از جنس الماس ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات