شب های نقره ای

با یاد خدایی که همین حوالیست...کنار من و تو

امتحان یا جشن عروسی؟

بعد از زلزله که رفتم شیراز، امیدوار بودم تا 14 دی ماه و عروسی داداشم بمونم اما از اون چیزی که می ترسیدم سرم اومد! روز جمعه اول دی ماه رسیدم شیراز و شنبه دوم  دی از تهران بهم زنگ زدن که برای کارم برگردم...تا حدودی انداختم عقب ولی چهارشنبه ششم بهم زنگ زدم و گفتن: شنبه تهران باش...از غم و غصه داشتم میمردم... جمعه هشتم به سمت تهران حرکت کردم...بعد از دو ماه که برای کارم هی امروز و فردا کردن و خدا خیرشون بده کلی سنگ اندازی توی شروع کارم، کردن!! دقیقا یه هفته قبل از عروسی داداشم و امتحاناتم من از شیراز برگشتم و شنبه اول صبح اومدم و کارهام رو خودم شخصا پیگیری کردم...

فردا شب عروسی داداشم و یکشنبه هم امتحان دارم...اگر برم برا عروسی که دیگه وقتی برای درس خوندنم نمی مونه...جمعه باید برگردم شنبه هم سرکار باشم و یکشنبه هم امتحان...

اون هفته کادوی عروسی داداشم رو که یه ربع سکه بود رو دادم به مامانم و گفتم شب عروسیش از طرف من بهش هدیه بده و براش آرزوی خوشبختی کردم و عذرخواهی که نمی تونم جشن عروسیش باشم، اونم گفت: اگر تونستی بیا...ولی واقعا نمی تونم برم...





[ چهارشنبه 13 دی 1396 ] [ 12:36 ] [ دختری از جنس الماس ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic