شب های نقره ای

با یاد خدایی که همین حوالیست...کنار من و تو

حیران وسرگردان شدم

نگاه گوشیم که کردم نزدیکای 11 ونیم بود، هم اتاقی هام که بچه های کارشناسی هستن همه  رفته بودن شهرهاشون برای پایان ترم و امتحانات،از رو تخت بلند شدم که کم کم بخوابم، می خواستم از اتاق برم بیرون که صدای قارقار کلاغ پشت پنجره منو به تعجب واداشت و به خودم گفتم این وقت شب؟! یعنی چی قارقار قارقار!! تودلم گذشت نکنه می خواد زلزله بیاد! هنوز این فکر تموم نشده بود که بله صدای یه غرش اومد و بعد هم ساختمان پنج طبقه که هر طبقه یه نیم طبق هم داره لرزید...

توی طبقه ما که چهار تا اتاق داره با من پنج نفر دیگه هم بودن...غیر از من اون چهار نفر از اتاقشون بیرون نیومدن...اما من یواش یواش رفتم پایین...همه بچه های که مونده بودن توی خوابگاه تو حیاط بودن...یه دوری زدم و برگشتم بالا می خواستم بخوابم که صدای سرپرست شب رو شنیدم که به بچه ها می گفت باید همه برید پایین...بعد هم منوصدا زد و گفت باید بیاید پایین تا دوساعت دیگه...گفتم من می خوام بخوابم، گفت نه نمیشه!! از من انکار از اون اصرار تا بالاخره یکی دوتا لباس گرم برداشتم با گوشی رفتم تو حیاط...خیلی از دخترها توی نمازخونه بودن و چند نفری هم تو حیاط...

مدام داشتم خبرها رو چک می کردم از خبرگزاری ها...همش می گفتن مردم هوشیار باشن...مشخص نیست این زلزله پیش لرزه بوده یا زلزله اصلی!!ساعت از 2 ونیم صبح هم گذشت!!حالا می خوام برگردم بالا اتاقم...سرپرست شب نمیذاره...خلاصه کنم تا ساعت سه باهاش حرف زدم و راضی نمیشد...می گفت نه تا طبقه سوم بیشتر نمی تونید برید...آخر سر تعهد نوشتم و زیرش امضا کردم و رفتم تو اتاق...از ساعت 3 تا 7و 45 دقیقه نه می تونستم بخوابم، نه بشینم، نه راه برم، نه چیزی بخورم! نفس که اصلا نمی تونسم بکشم...همش گوشم به شنیدن صدای کلاغ بود...دیوونه شده بودم...ازبس استرس داشتم...تا حالا تو عمرم این همه نترسیده بودم...از بس گیج بودم و کلافه روی تخت دراز کشیدم و پتو رو کشیدم رو سرم وقتی بیدار شدم ساعت 9 و45 دقیقه بود واین ساعت یعنی من دوساعت خوابیده بودم...حالا که بیدارشدم قدرت انجام هیچ کاریو ندارم...تصمیم گرفتم برگردم شیراز!این در حالی بود که دوشب قبلش یا حتی شب زلزله هم می خواستم برم،اما به خودم گفتم بمونم و درساتو بخون برای عروسی داداش برو...خلاصه بلیط قطار گرفتم و وسایل هامو جمع کردم بدون اینکه یه لقمه غذا بخورم ساعت 5 و 20 دقیقه عصر رفتم سمت راه آهن و ساعت 6 و 55 دقیقه قطار از تهران به سمت شیراز حرکت کرد، اون موقع بود که یه ذره آروم گرفتم...

بله!! من از جمعه هفته پیش تا الان شیرازم...نمی دونم کی برمی گردم تهران!!اما باید 17 تهران باشم اون روز امتحان دارم...

من از مرگ و مردن نمی ترسم، بلکه از مرگ بد و مردن بد می ترسم!!چون زلزله قوی و 7.2 ریشتری تهران رد نشده و هر لحظه ممکنه بیاد!!یا هم ممکنه اصلا اتفاق نیفته ولی تمام کارشناسان زلزله شناسی میگن: احتمال فعال شدن گسل شمال تهران که از لواسان شروع میشه تا کرج هست...داشتم می گفتم از مرگ بد می ترسم...از اینکه زلزله شدید بیاد من زیر آوار بمونم و کم کم خفه بشم...

حالم خیلی بده...استرس دارم...14 دی عروسی داداشمه...هرلحظه ممکنه از تهران زنگ بزنن که برگردم برای ادامه کارم...اصلا نمی تونم درس بخونم...یه جورای سرگردان و حیران شدم...


فراتر از متن و دو تا نکته:

نکته اول: امروز که اومدم سراغ وب لاگم دیدم مریم دوست عزیزم،مریم دختر قشنگم از اصفهان با وب لاگ دنیای بانو بعد از گذشت دوسال دوباره به شب های نقره ای سر زده!!خیلی خوشحال شدم...قند تو دلم آب شد...ممنون مریم جونم...

نکته دوم:
یه بار دیگه از همه شما عزیزانم که سر می زنید ممنونم...هلنای عزیزم...صبور خواهر مهربونم...آزاده قشنگم....داداشی و آقا نیمای بزرگوار...




[ سه شنبه 5 دی 1396 ] [ 13:10 ] [ دختری از جنس الماس ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic