شب های نقره ای

با یاد خدایی که همین حوالیست...کنار من و تو

یه نفر توی زندگی من برای همیشه بخشیده شد

17 آبان 94 بود،لعنت بر این حافظه...بارون می اومد... رفته بودم خونه داداشم... وقتی برگشتم به تلگرام سر زدم یه عکس دونفره روی پروفایل یه آدم که فکر می کردم بدون اون می میرم آسمون رو برام آورد زمین و زمین رو برد آسمون...همه امیدام نا امید شدن...عشقم به نفرت تبدیل شد این نفرت و خشم تا همین دیشب ادامه داشت...اعتراف می کنم اینقد از این دو آدم متنفر شدم که حد و حساب نداشت و همیشه توی دلم، فکرم و ذهنم براشون آرزوی بدبختی و فلاکت می کردم...

اما با خوندن یه کتاب به اسم چهار اثر از فلورانس اسکاول شین که از دیروز عصر شروع کردم و هنوز هم کامل نشده و کمتر از نیمی از اون رو خوندم،نیمه شب گذشته از ته دلم تصمیم گرفتم اون یه نفرو برای همیشه ببخشم و از ته دلم براش آرزوی خوشبختی و سلامتی کنم و بخوابم...

شاید باور نکنید اما امروز صبح وقتی چشمام رو باز کردم و بعد از یه خواب نسبتا خوب(چون سرماخوردگیم هنوز خوب نشده شبا موقع خواب اذیت میشم)انگار یه بار سنگین رو از روی جسمم، قلبم، روحم و روانم برداشته باشن...اینقد حس خوبی داشتم که توی این سال های اخیر کمتر تجربه اش کرده بودم، آرامش محض بود...کلا امروز خیلی مهربون تر شده بودم صبورتر... به پروفایلم سر زدم و دو عکس نوشته ای هم که نوشته بودم یه نفر توی زندگی من هیچ وقت بخشیده نمیشه رو حذف کردم و شعار شب های نقره ای رو عوض...

از خدا بخاطر تجربه این حس خوب تشکر می کنم...خدایا ممنون بخاطر همه چیز...



[ جمعه 24 آذر 1396 ] [ 20:00 ] [ دختری از جنس الماس ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات