شب های نقره ای

با یاد خدایی که همین حوالیست...کنار من و تو

شمعم و میل خاموشی من نیست

هیچ وقت اهل آهنگ گوش کردن نبودم،مگر اینکه گذری توی وسایل نقلیه عمومی رادیو باز یا ضبط روشن بود و ناخواسته یه آهنگی رو گوش میدادم، اما باید اعتراف کنم از وقتی که ارشد قبول و خوابگاهی شدم و دخترا همه داشتن آهنگ گوش میدادنمنم علاقه مند شدم آهنگ گوش بدم، حالا نه که خیلی گوش بدم ولی یه وقتای گوش میدم، مثل الان که آهنگ لالایی علی زند وکیلی همشهری خوب خودم رو می شنوم...متن آهنگ فوق العاده اس...خیلی خوشم میاد ازش...

به پروانه صفت ها گفته بودم که شمعم میل خاموشی من نیست
پرنده رو درختم آشیون کن حالاوقت فراموشی من نیست...

اما پست امشبم درباره آهنگ گوش دادن نبود، در واقع این یه مقدمه بود برای ورود به متن اصلی...

قبلا هم گفته بودم، اونم بارها که حافظه من خیلی اذیتم می کنه و نمی تونه خیلی چیزها رو فراموش کنم،بی تفاوت میشم اما فراموش نه... تا اینکه چند شب که خوابگاه پیش دوستام بودم،( باید بگم من بخاطر اینکه شاغلم خوابگاهم از همکلاسی ها و دوستام جدا هست، اونا سعادت آباد هستن ولی من ولی عصرم که بیشتر وقتا میرم پیش اونا)

داشتم می گفتم چند شب پیش در واقع شب میلاد حضرت محمد(ص) یکی از دوستام،همکلاسی و هم فامیل خودم که دختر کرمانشاه هست و کرد بعد از سه سال که با یه پسر آشنا بوده و می خواستن ازدواج کنن از هم جدا شدن،سه شبانه روز افتاده بود، خیلی باهاش حرف زدم،جریان سال 91 خودم رو براش گفتم و اینقد باهاش حرف زدم که عصبی شده بود ،بهش حق میدم ولی نه اینقد...یه وقتای لازم نیست آدم همه چی رو تجربه کنه بلکه می تونه از تجربیات دیگران هم استفاده کنه...

مجبور شدم عکس دو تا آدم رو بهش نشون بدم،اینقد عصبانی شدم، تمام خاطرات سال 91 تا 94 جلوی چشام مثل یه فیلم رد شد، زخم عمیقم درباره سر باز کرد و.... یه پرسه زمانی سه روزه گذشت تا بتونم خودمو جمع و جور کنم....

من الان خوبم،بهترین دوران زندگیم رو دارم می گذرونم...کلا نسبت به یه آدمای بی تفاوت شدم، اگرم با یادآوری یه سری خاطرات اذیت میشم در واقع بخاطر خریت خودم اذیت میشم و گرنه اون آدم اینقد ارزش اینو نداشت که من همه احساس،غرور،وقت و ... بذارم براش...


فراتر از متن و یکی دو تا نکته:

حضور شماها باعث شد به نوشتن ادامه بدم، ممنونم از نیما که برای چهارمین بار پدر شده، یه پسر متولد 64 الان چهار تا بچه داره، سه تا گل دختر و یه گل پسر...خدا حفظشون کنه...نیما راستی من توی اردیبهشت میام مازنداران اگر شرایط جور شد میام بهتون سر می زنم...

از داداشی بزرگوار هم ویژه تشکر می کنم...

از هلنای عزیزم، آزاده قشنگم، صبور خواهر مهربونم بخاطر حضورشون تشکر می کنم...


سرما خوردم بدجور، از بس سوپ،شلغم، آب شلغم، لیمو شیرین و قرص و شربت خوردم اصلا از خودم بدم میاد...




[ یکشنبه 19 آذر 1396 ] [ 22:34 ] [ دختری از جنس الماس ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic