شب های نقره ای

با یاد خدایی که همین حوالیست...کنار من و تو

حجاب من، حریم شخصی مردیه که می خواد همسفر راه زندگیش باشم

هر کدوم از ماها توی زندگیمون یه خط قرمزهای داریم و انتظارمون از بقیه هم اینه که اونا رو رعایت کنن وازش نگذرن،خب منم از این امر مستثنا نیستم و برای خودم یه خط قرمزهای دارم که یکی از اونا که مهمترینش هم هست، حجاب به ویژه چادرمه...

من برای خودم خیلی ارزش قائل هستم و بر این باورم که زیبایی ها یه زن نباید در معرض دید عمومی قرار بگیره،ولی متاسفانه امروزه دیگه این طور نیست و بیشتر مردای ما یه جورایی با رضایت زیبایی ها همسرانشون رو با دیگران به اشتراک میذارن و اسمشو هم میذارن روشنفکری!! بگذریم به دیگران کاری ندارم هرچند باعث ناهنجارهای زیادی تو جامعه میشه!!

همونطور که قبلا هم گفتم من با یکی از همکاران درحال آشنایی هستم یا بودم تا شاید بتونیم در کنار هم یه مرحله جدیدی از زندگیمون را شروع کنیم،اما پیش تر هم بهش اشاره کردم روی دو موضوع اساسی اختلاف نظر داریم،که یکی از اونا حجاب و پوشش بود،خب ما خیلی باهم صحبت کردیم،ایشون عقاید و نظرات خودشون را داشتن و من هم روی عقاید و نظرات خودم مصر بودم و هستم!! همین مسئله باعث شد ما یه جورای از هم دور بشیم، سه هفته کامل هیچ ارتباطی نداشتم غیر از یکی دو بار که اونم درباره کارمون بود!!

توی این مدت خیلی فکر کردم،خب خیلی برام سخت بود،مایی که هر روز ساعت ها با هم صحبت می کردیم یه دفعه به طور کامل قطع ارتباط کردیم و هر دو یه سکوت طولانی رو تجربه کردیم،نمی خواستم اسیر احساساتم بشم،این بارهم عقل و منطقم بر دل و احساسم پیروز شد!! از طرفی ایشون هم درگیر یه سری مسائل و مشکلات شخصی مربوط به خودش هست که من تصمیم گرفتم درکش کنم هرچند چشمم آب نمی خوره که دیگه مثه روز اول بشم!!

یکی دو بار بهم گفته بودن که زیاد عصبانی میشن و زود از کوره در میرن! ولی به من گفته بودن فکر نمی کنم دربرابر شما این اتفاق بیفته،ولی خب یه روزی خیلی عصبانی بود،وقتی صداشو شنیدم از ترس حس می کردم قلبم ایستاده!!نمی تونستم نفس بکشم،همین برخورد آب یخی بود بر عشق و احساسی که بهش داشتم!! همین امروز هم (بعد از تماس چند ساعته دیشب که داشتن) بهشون می گفتم که هیچ وقت اون روز رو فراموش نمی کنم، می گفتم هیچ وقت باورم نمیشد که یه آدم مهربون چقد می تونه نامهربون و خشن باشه تا حدی که من از ترس نتونم نفس بکشم!!

خلاصه کنم، خود ایشون هم اینها رو می خونه و می دونه که بهش گفتم ما به جایی نمی رسیم چرا که من بعد از اعلام نتیجه نهایی ارشدو به امیدخدا و قبولی میرم برای ادامه تحصیلم و این خط 919 برای همیشه خاموش میشه!!

آدم یه وقتای از عزیزانش انتظار یه سری رفتار و برخورد رو اصلا نداره،ولی وقتی از اونا می بینه، قلبش می شکنه و دیگه هیچ رقمه اون قلب مثه روز اولش نمیشه!! حالا حکایت قلب من و رفتاری که دیدم!!






[ شنبه 4 شهریور 1396 ] [ 19:22 ] [ دختری از جنس الماس ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات