شب های نقره ای

با یاد خدایی که همین حوالیست...کنار من و تو

من هستم همین نزدیکی ها...

اینقد ذهنم درگیر و شلوغه که نمی دونم چی بنویسم؟! یه عالمه کار دارم!! اما فکر می کنم برای شروع پستم باید با سلام شروع کنم، پس سلام و بزن قدش...اصل حالت چطوره؟ خوبی؟ خوشی؟ سلامتی؟ ایام به کام هست؟ اوضاع و احوال بر وفق مراد هست؟؟

 منم خوبم، خداروشکر...فقط نمی دونم چرا اینقد کار دارم؟! به حدی که صدای طرف مقابل هم دراومده و کلی معترض شدن!! از سه شنبه صبح تا پنج شنبه عصرهفته پیش ساعت 7 گیر بودم، یه همایش داشتیم که از صبح تا عصر مفصل جلسه بود! جمعه که دیروز باشه هم یه کم خوابیدم،لباسامو شستم، حمامی رفتم و یه ذره برای خودم بودم!! از امروز دوباره روز از نو روزی هم از نو... نمی خوام خیلی وقتتون رو بگیرم، فقط به چند تا نکته اشاره می کنم که شاید شما پیگیرش باشین...

 اول: اینکه قرار بود، کاری برای من تا آخر تیر قطعی بشه که هنوز قطعی نشده در واقع یه ماموریت یک ماهه به کشور آلمان و چند کشور همسایه آلمان بود که تا الان جور نشده و منتظرم ببینم چی پیش میاد که احتمالش خیلی کم شده!!برای اینکه من توی شهریورماه نتیجه نهایی ارشد میاد و به امید خدا باید برم تهران برای ثبت نام پس از این به بعد دیگه نمی تونم جای برم!

دوم: چهارشنبه شب همین هفته حنابندون دختر عمومه و دو روز بعدش( فکر کنم جمعه) عروسیشه، حالا من هیچ کاری نکردم!البته کار خاصی هم ندارم ولی خب لباس رو دیگه باید بگیرم!! این از این...

سوم: این روزها نوبت دندانپزشکی دارم و یه جورای گیرم...

چهارم: دوستان عزیز من، همراهان همیشگی شب های نقره ای می دونن که من خادم افتخاری یه امامزاده بنام "علی بن حمره" توی شیراز بودم که از سه سالی میشه دیگه برای زیارتش نرفتم چه برسه به خادمی ، اما همین حالا و قبل از نوشتن این پست از حرم زنگ زدن و خواستن اگر می خوام همکاری کنم باید اعلام کنم که منم گفتم دوماهه که شیرازم میام، باید برم یه روز رو انتخاب کنم....

پنجم: من نوت بوکم رو دادم تعمیر، طبق پیگیری که همین الان انجام دادم فردا باید یه سر برم اون مغازه ای که دادم برای تعمیر ببینم چی بهم میگن، اگر نوت بوک گیرم بیاد باز بیشتر می تونم با شما باشم...

ششم: همونطور که شما می دونید من توی مرحله آشنایی هستم تا شاید مرحله جدیدی از زندگیم رو شروع کنم،شاید بخواید بدونید چی شده؟؟ باید بهتون بگم: اون بنده خدا که شیراز نیست،ما تلفنی بیشتر ارتباط داریم که از سه شنبه تا  حالا هم کلی شاکی شدن چون نتوستم براشون وقت بذارم...از طرفی ما سر یه موضوع های خیلی مهمی باهم اختلاف سلیقه داریم، از جمله: حجاب که ایشون خیلی براشون مهم نیست حتی تمایل هم دارن که من به سمت بد حجابی برم!! و همین طور داشتن دوست دختر یا دوست پسر رو منع نمی دونن و میگن: توی مجردی اشکالی نداره اما بعد از تاهل باید جمع بشه،خلاصه این دو موضوع برای ما مهمه که هنوز به تفاهم نرسیدیم و شاید یکی از دلایلی که باعث بشه من بخوام جواب منفی بهشون بدم اینا باشه! ولی در کل پسر بدی نیست،مهربونه،خوش اخلاقه، با اینکه خیلی عجول هستن ولی در برابر من فعلا صبوری می کنن!!و...

و اینکه از همه شما عزیزان دلم، از همه شما مهربانان همراه ویژه تشکر می کنم و همین طور عذرخواهی که شاید هر روز به شب های نقره ای سر می زنید و می بیند معصوم پست جدیدی ننوشته، منو ببخشید، قول میدم وقت بیشتری بذارم...



مخاطب نیما: خیلی خیلی ممنونم از احوالپرسی شما، منو ببخشید که زودتر جوابگو نبودم،من خوبم نیما جان، امیدوارم شما هم خوب و سلامت باشید...





[ شنبه 7 مرداد 1396 ] [ 20:20 ] [ دختری از جنس الماس ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic