شب های نقره ای

با یاد خدایی که همین حوالیست...کنار من و تو

من یه دخترم؛مسلح به خطر ناک ترین سلاح جهان، آری مهربـــــــــــآنی

از هوای گرم ظهر این روزها، از گرسنگی، تشنگی، خستگی و گاها بی حوصلگی هاش که بگذرم در کل حالم خوبه، احساس این روزام این طوریه که فکر می کنم خیلی زود یه تغییراتی یا بهتره بگم یه اتفاقاتی قراره توی زندگیم بیفته،واقعا نمی دونم این اتفاقات یا تغییرات خوشحال کنده اس یا ناراحت کننده؟ باید بگذره، باید وقتش برسه!! ولی در کل احساسم یه جوری خوبه!! نمی دونم شاید این احساس شبیه آتشی باشه زیر خاکستر... این یه بخش و یا بهتره بگم یه طرفه حال این روزهامه...

اما بعد از 5 سال که بی توجه به همه نگاه ها گذشتم!بعد ازاین مدت سخت و کشنده که با خودم کلنجار رفتم،بعد از این همه مقاومت!! از پنچ شنبه هفته گذشته،نگاهم به نگاهی گره خورد همراه با لبخندی که یه جورای دلم رو لرزوند...  تا 15 و 16 ساعت بعد از این اتفاق همش به دلم نهیب زدم و گفتم، معصوم خرنشو! اسیر احساساتت نشو، تو دیگه دختر 19 و 20 ساله نیستی که با یه نگاه دلت بلرزه!! بارها به اون فکر کردم! در نهایت به خودم گفتم، اون فقط یه  احساس دخترونه بود همین...

اون کسی که نگاهش به نگاهم گره خورد، یکی از همکارانم در شهرهای جنوبی استان فارسه که بعد از نزدیک 4 سال که می شناختمش و به طور تلفنی باهاش در ارتباط بودم، اونم فقط بخاطر کارای خبری، پنج شنبه اون هفته اومد شیراز،شب قبلش برام پیام داد که می خواد بیاد شیراز، چیزی لازم ندارم که برام بیاره! جواب دادم نه فقط سلامتیتون،تو ادامه پیام ها بهش گفتم فردا محل کارم نیستم و منم نمی دونستم می خواد بیادمحل کارم( البته خودش کار اداری داشت) فکر کردم شاید فقط میاد شیراز و کار شخصی داره!!فرداش اما ساعت 9 صبح لباس پوشیدم و رفتم محل کار...یک ساعت بعد، وقتی از جلوی اتاقم رد شد طبق عکسای که ازش تو پروفایلش دیده بودم شناختمش!! رفتم بیرون تو راهرو تا رفته توی اتاق رئیس، توی قاب درِ اتاق رئیس ایستادم و گفتم سلام علیکم من... هستم،کلی سلام و احوالپرسی کردیم و بعدش اومدیم تو اتاق من، کلی حرف زدیم ...بعد از ساعتی خداحافظی کرد و رفت سمت شهر ودیارشون ومن هم تو فکر اون نگاه و لبخند!

فرداش وقتی که رفتم سراغ گوشیم دیدم از طرفش برام پیام اومده! البته در رابطه با کار...گذشت و هر ساعت و هر روز به بهانه ای با هم حرف زدیم...نمی دونم، شاید بهم بخندین ولی حس می کنم توی حرفاش یه چیزای هست!! نمی دونم!! نمی دونم!!

من یه دخترم، لطفا قضاوتم نکنید، دختر دختره فرقی نمی کنه، 15، 20، 25، 30 ، 35 یا ... ساله باشه، دختر وقتی دلش بلرزه سن و سال براش مهم نیست!!نمی دونم!! برام دعا کنید، نمی خوام بهش فکر کنم، دارم تمام تلاشمو می کنم که نسبت به خودش و حرفاش بی تفاوت باشم،اما عکسای که میذاره پروفایلش و ارتباط های بی ارتباطی که می گیره قلقلکم میده!! نمی دونم!!

نمی دوووووووووووووونم!!
به خودم میگم شاید این عشق باشه!!
شایدم دارم اشتباه می کنم!!



فراتر از متن و یکی دو نکته:

اول اینکه این روزها اینقد سرم از نظر کاری شلوغه که فرصت سر خاروندن  ندارم، برای همین دیر به دیر "آپ" می کنم، دوستان عزیزم، همراهان همیشگی منو رو به این خاطر عفو کنید...

 دوم:نوت بوک خوشگل و خوش دستم هنوز درست نشده، بهم گفتن: احتمالا درست نشه دیگه!!خیلی دوستش داشتم، زمستان سال 90 از پاساژ علاءالدین گرفتمش، شریک روزها و شب های تنهاییم بود، اون اگر زبون داشت قطعا توی این چند سالی که با من بود به لحظاتی سختی که بر من گذشت اعتراف می کرد و از لحظات تنهایی و کشنده من سخن ها می گفت، از ته دلم آرزو می کنم درست بشه!!

سوم
: احتمالا پنج شنبه و جمعه این هفته اسباب کشی می کنیم به خونه خودمون و جالب اینکه بدونید خواهرم اینا هم دارن از هرمزگان برمی گردن و اونا میان توی خونه ای که ما هستیم،صاحب خونه اون شب اومد اینجا، چندین دفعه به مامانم گفتن: دوست ندارم از اینجا برید، اصلا راضی به رفتنتون نیستم!ولی خب خواهرم اینا میان جای ما البته تا مرداد طول می کشه اومدنشون...




[ سه شنبه 9 خرداد 1396 ] [ 19:52 ] [ دختری از جنس الماس ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات