شب های نقره ای

با یاد خدایی که همین حوالیست...کنار من و تو

شیشه آرزوهای من

پاورچین، پاورچین از پله ها اومدم بالا،عینک آفتابی رو از رو چشام برداشتم،نایلونی که چند بستنی، کیک، آدامس و... توش بود رو دادم دست چپم و با دست راست یواش درو باز کردم و داخل خونه شدم،به خیال خودم می خواستم درو یواش باز و بسته کنم تا اهل خونه از خواب خوش ظهر بیدار نشن!!خب چون برگشته بودم که درو یواش ببندم وقتی برگشتم سمت پذیرایی!جا خوردم!مامانم که دراز کشیده بود سرش رو از رو بالش برداشته و داشت به من نگاه می کرد! انگار ترسیده باشم آب دهنمو قورت دادمو با تعجب به مامانم نگاه کردم،داشتم می رفتم طرفش که بهم گفت: از ظهر تا الان هی خوابیدم هی بیدار شدم تا بیای بهت مُشتُلُق بدم!بدون که من بپرسم چی؟ گفت:........................سرجام میخ کوب شدم، اشکام ریخت! مثل الان که دارم می نویسم و اونقدی اشک تو چشام می دوه که نمی تونم به خوبی صفحه رو ببینم!! با بغض گفتم؛ خداروشکر...خداروشکر...گفتم خوش خبر باشی مامان...

چهار سال شب وروزمون شده بود دعا،شده بود اشک و گریه!شده بود التماس به درگاه خداوندی!! دوم مهر 92 تا الان! چشامون گریه می کرد و لبامون می خندید!صورتمون رو باسیلی سرخ نگه می داشتیم!! روزها می خندیدم و شب ها گریه تا کسی از دردمون باخبر نشه! هرچند نمیشد قایمش کرد!!

سه بار رفتم مشهد،یه بار کربلا،دوبار اعتکاف،قم و جمکران،حرم شاه عبدالعظیم، حرم امام زاده صالح، شاهچراغ، انواع و اقسام زیارت ها رو خوندیم و انواع اقسام نذرها رو کردیم!!همه آرزومون،اول خواسته امون، حاجت اولمون شده بود رفع مشکل دردناکی  که برای داداش بزرگم پیش اومده بود!!مشکل خیلی حادی بود! اونقدی که داشت به قیمت از دست دادن جونش تموم میشد!! اما وقتی اراده خداوند بر چیزی تعلق بگیره حتی مرگ هم از آدم دور میشه!!

4 سال با هر صدای زنگ تلفنی از جا پریدیم! 4 سال انواع وا قسام حرف ها رو از دوست و دشمن شنیدیم و سرمون رو گرفتیم رو به آسمون و گفتیم خدایا ما شنیدیم اما تو نشنیده بگیر!خیلی سخت گذشت! خیلی!! اما نتیجه به خوبی تموم شد...


شب آروزهای امسال بود به داداشم زنگ زدم گفتم، به یاسین بگو امشب شب آرزوهاست،آرزوهاش رو بنویسه بذار لای قرآن حتما برآورده میشه! حالا می بینم که آرزوش برآورده شده...25 فروردین رفته بودیم خارج از شهر باغ یکی از عموهام،برگه های کوچیک رو با خودم برده بودم ریز یه درخت سیب نشستم و دوباره کلی آرزو نوشتم، به یاسین گفتم، آروزهات رو بنویس بده ببرم بذارم داخل شیشه،گفت: قول بده نخونیش، گفتم عمه جونم تو اگه بدی به من بگی بخون من دلش رو ندارم، نمی خونم!!خواهرم پشت سرش بود، دیده بود که چی نوشته،وقتی اومدیم خونه می خواستم کاغذهای کوچیک تا خورده رو بندازم داخل شیشه، خواهرم گفت: معصوم من آرزوی یاسین رو خوندم،آرزوی اولش برای باباش بود!لبخند زدم و گفتم من مطمئنم که برآورده میشه خیلی زود...

و حالا اونا در تدارک سفر به مشهد هستن!داداشم من و مامان رو هم دعوت کرده،من که نمی تونم حالا برم چون خودم نذر دارم توی مهر برم، از طرفی مرخصی هم ندارم، اما مامانم با اونا میرن به پابوسی امام رضا تا نذر پارسالشون که امسال بهش رسیدن رو ادا کنن...

ومن الان چند تا دفتر آرزوها دارم،یه شیشه آرزوها و به تازگی هم آلبوم آرزوها رو درست کردم،هیچ خرجی نداره،یه خودکار،یه شیشه،یه کاغذ و یه دست که دلخواسته هام رو هر شب می نویسم و میندازم داخلش، در واقع میدم دست خدا، اجابتش با خداست!شک ندارم اجابت میشه،دیر و زود داره اما سوخت وسوز نداره...




شیشه آرزوهام که هنوز کلی جا داره تا پر بشه

( به امید برآورده شدن گل سرسبد آرزوهام که قطعا اینجا می نویسمش)






[ چهارشنبه 20 اردیبهشت 1396 ] [ 17:17 ] [ دختری از جنس الماس ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic