شب های نقره ای

با یاد خدایی که همین حوالیست...کنار من و تو

یک عشق... یک تنفر

برام نوشته: معصوم! دختر خوب،همه چیو فراموش کن، من همش فکر می کردم تو با این موضوع کنار اومدی و چند سال گذشته و خاطرات تلخش رو به دست باد سپردی!نوشته: من تو رو به قوی بودن می شناسم! تو دختری نیستی که کم بیاری، به قول خودت ممکنه خم بشی ولی نمی شکنی،ممکنه پژمرده بشی ولی خشک نمیشی،پس ازت خواهش می کنم خودت رو جمع کن...

این نوشته رو یکی از مخاطبینم،یه دوست همراه برام نوشته!

دوست خوب خوب خوب من!خیلی ممنون از ابراز لطف و محبتت نسبت به من، خیلی ممنون از اینکه به فکرمی و نگران شدی! این خیلی ارزشمنده که من اینجا هنوز هم دوستانی دارم که حال و هوام براشون مهمه...عزیز همراه، این پست رو اختصاص دادم به نقل یه خاطره تلخ و یه دلنوشته نسبتا کوتاه که جواب تو هم میشه!!

سال 88 وقتی دانشجوی دوره کاردانی خبرنگاری دانشکده خبر شیراز بودم به عنوان کارآموزی همراه چند تا از همکاران با سابقه ترم رفتیم آسایشگاه اعصاب و روان!من هیچ شناختی نسبت به اونجا نداشتم برای همین خیلی می ترسیدم و این ترس به وضوح توی قیافه و رفتارم مشخص بود،خلاصه کنم،من و همکارام رفتیم اونجا،خیلی از اون شرایط متاسف شدم،حتی گریه کردم،اما چه کار می تونستم بکنم! توی اون آسایشگاه یه پسر 27 ساله بود که یه جا می نشست و به یه نقطه خیره میشد، اگر به حال خودش رهاش می کردن شاید ماهها همین طور می موند!! اون پسر جوون توی یه تصادف مادرش رو از دست داده بود و خودش رو مقصر می دونست،اون همراه با خانواده اش توی عید نوروز همون سال توی جاده شیراز- فیروزآباد تصادف می کنن،خودش، خواهرش و نامزدش توی ماشین خودش،مادر، برادر، پدر و یه خواهر دیگه اشم توی ماشین پشت سرشون بودن! وقتی میرسن و صحنه تصادف رو می بینن،مادرش از بس که ترسیده بود بچه هاش طوریشون شده سکته می کنه و میمیره! ولی بچه ها فقط زخمی شده بودن! این طور بود که اون خودش رو مقصر می دونست!!اون پسر توی اون روز با همکارای من حرف زد!می گفت: مرگ حقه، همه می میرن،اما با مرگ مادرم که من مقصرش بودم یه چیزای از وجود من هم همراه مادرم دفن شد! من هرچقد تلاش هم بکنم آخر یه چیزی دورن من کم شده! یه چیزی از وجود من کنده شده!یه چیزای رو ندارم! بقیه حرفاش رو نمی شنیدم!سرم گیجه می رفت و جلو چشام سیاهی!!

اما من! من به اون آدم فکر نمی کنم،یعنی فکر می کنم ولی فکرم همراه با تنفره، همراه با خشمه!!من اونو فراموش کردم، اصلا قیافه اش رو یادم نیست!! به شدت ازش بدم میاد وهمین تنفره که منو اذیت می کنه!

علاوه بر این،یه چیزای هم از وجود من کنده شده!! یه چیزای که بخاطرش بارها مشتمو زدم تو دیوار و گفتم لعنت بر تو دختر! یه چیزای که بخاطرش موهای بلندمو بارها دو دستی کشیدم و از ته دلم جیغ زدم! دوست خوبم! باورمن، احساس من، عشق من به وسیله اون آدم نابود شد! عزیزم دلم موقعیت های از دست رفته من توی این چند سال به اندازه تمام موقعیت های عمرم بوده!!

اینکه معنی نگاه عاشقانه آدمای اطرافمونمی فهمم!! اینکه اگر بدونم یه کسی حتی یک درصدم به من فکر می کنه با رفتارو برخوردم بلای سرش میارم که به غلط کردن می افته! اینکه دربرابر ابراز علاقه آدمای دیگه یه نیشخند می زنم یه خنده تمسخر آمیز تحویل میدم،اینکه نمی تونم به کسی اعتماد کنم، اینها کم نیست! اینها باعث میشه من هیچ وقت اون آدم رو با توهین ها، بی احترامی ها و تهمتاش فراموش نکنم! این فراموش نمیشه! این مثل یه زخم عمیق روی دلم، روی روح و روانم، روی زندگیم افتاده و به این زودی ها خوب نمیشه!! آتیش دلم به این زودی ها خاموش نمیشه!!

بله دوست خوبم،یه وقتای نباید یه کسای یه چیزای رو فراموش کنی تا حالت جا بیاد و دفعه دومی برای تکرار اون وجود نداشته باشه!!





[ دوشنبه 18 اردیبهشت 1396 ] [ 00:12 ] [ دختری از جنس الماس ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic