شب های نقره ای

با یاد خدایی که همین حوالیست...کنار من و تو

وقتی زنان مطلقه بر دختران باکره ترجیح داده می شوند/ خلایق هر چه لایق

برای لیلا

وقتی از اتاق اومدم بیرون به گوشیم نگاه کردم، گفتم اوووووووووه!! آخه چند تا تماس از رفته داشتم!! وقتی بازش کردم دیدم لیلا یکی از دوستان چندین سالمه که خبرنگار یکی از رسانه های جمعی شیرازه؛با خودم گفتم این دختر حتما دیوونه شده دوباره، حتما دوباره فیلش یاد هندوستان کرده!!

چند وقتی بود خوب نخوابیده بودم و خیلی خسته بودم، از طرفی تمام لباسام کثیف شده بود از چادر گرفته تا کیف و کفش، باید همه رو می شستم،باید می خوابیدم برای همین امروز رو مرخصی گرفتم و خونه بودم!نگاه ساعت که کردم 10 صبح بود، از صبحانه گذشته بود،یه آب زدم سر و صورتم و به لیلا زنگ زدم،جواب نداد و پیام اومد که جلسه ام زنگ می زنم!!

منم از خدا خواسته رفتم لباسمو شستم و یه سری از کارام رو انجام دادم که زنگ زد!! صداش گرفته بود و ناراحت!! گفتم شاید چند بار تماس گرفته جواب ندادم ناراحت شده!! برنامه امروز رو بهش گفتم که خونه بودم،دیدم نه یه چیزیش هست! گفت: می خوام باهات حرف بزنم،دلم اینقد پره که نصفش از چشام زده بیرون، بعد از کلی حرف زدن تصمیم گرفتم یا جای ببینمش، هرچی گفتم بیا خونه، گفت: خونه نه! بیا بیرون!

داشتم با تمام وجود بوی بهار نارنج رو به ریه هام می فرستادم که دیدمش! چشاش قرمز بود و پلکاش ورم کرده بود!بنظرم چند سال آب نزده بود به صورتش،مثل گلی که پژمرده شده باشه! گفتم: لیلا؟ چی به سرت اومده؟ چی شده دختر؟

لیلا یه دختر سفید پوست،لاغر اندام، تقریبا قد بلنده که چشم ابروی مشکیش جذابیت خاصی بهش میده! امروزم به وضوح جذابیتش رو دیدم، هرچند  سعی می کرد غمِ توی دلش رو با لبخند های کوتاهش  پنهان کنه اما چشمای اشکبارش مانع میشد!!

رفتیم یه جای دنج که توی دید کسی نباشیم! بهش گفتم حالا بگو چی شده؟ گفت: قول بده وسط حرفام نپری! گفتم قول میدم!! لیلا گفت:

توی یک از برنامه های خبری با یکی از مسوولین روابط عمومی یکی از ادارات دولتی استان آشنا شدم، یه آقای 30 و چند ساله!! این آشنایی ادامه پیدا کرد،من از بقیه حرفای لیلا فاکتور می گیرم و نتیجه حرفاش رو می نویسم،اون آقا که منم می شناسمش و چند باری که دیده بودمش حلقه ازدواج دستش بود،خانمش رو سر زایمان پسرش از دست داده بود،یه پسر چهار ساله،این بنده خداسال 93 به دوستم لیلا پیشنهاد ازدواج داده بود، لیلا قبول نکرده بود ولی اون اصرار کرده بود، خلاصه لیلا موافقت می کنه و حرفاشون رو می زنن،قرار و مدارشون رو هم میذارن،اما آقاهه یه دفعه غیب میشه،لیلا هم چند باری سراغش می گیره و همکاراش میگن از اینجا رفته!! اونم هر چی پرس و جو می کنه نمی دونه کجا رفته؟؟چون گوشیش خاموش بوده! وقتی ناامید میشه دیگه دست برمیداره، اما فراموشش نمی کنه!!


تا این که دو روز پیش لیلا متوجه میشه آقا دوساله ازدواج کرده اونم با یه خانم مطلقه!! واین موضوع باعث شده بود بهم بریزه!! هنوزم که به اشکای لیلا فکر می کنم مو رو بدنم سیخ میشه! همش به خودم میگم یعنی خدا این اشکا رو نادیده می گیره!! به نظر من یه قطره این اشکا می تونه مثل یه سیل یه زندگی رو ویران کنه!!

حالا نوبت من بود که حرف بزنم، بهش گفتم،من الان در لباس یه مرجع تقلید هستم و می خوام فتوا صادر کنم،گفتم ببین لیلا! فکر کردن، اشک ریختن و بغض کردن برای مردای که به هردلیل یه بار ازدواج کردن (حالا یا خانمشون فوت شده یا از هم جدا شدن و دل های پاک دخترای معصوم سرزمینم رو شکوندن)
نه تنها برای تو، بلکه برای همه دختران پاک سرزمینم شرعا،عرفا و قانونا حرام است و عمل به آن جنگ با خداست!! و ادامه دادم: الانم توی لباس صدا پیشه جناب خان خندوانه که "محمد بحرانی" از همشهریان خودمون هست  میگم، تاکید هم می کنم، اگر دختری از دختران سرزمینم به یکی از این مردها فکر کنه،یا براش اشک بریزه یا بغض کنه دهانشو کاه گل می گیرُم!!

خیلی باهم حرف زدیم،کمی آروم شده بود، اما آه بلندش نشون میداد زمان می بره تا از این شُک دربیاد! گفت: معصوم من می خوام برم ببینمش و بهش بگم چرا این کارو با من کرد؟ کجا بود این سه سال؟ من گفتم نه،بی خیال بشو، ارزششو نداره!! از لیلا پرسیدم چطور متوجه شده که ازدواج کرده، گفت: تلگرامش که نصب کرد رو گوشیم اومد بالا، بعد از چند ساعت دیدم عکس خودشو یه خانم گذاشته، که تاریخ ازدواجشون رو عکس خورده بود!
(گفتم از کجا فهمیدی خانمش مطلقه بوده، گفت: یکی از همکاران خبرنگاروقتی می بینه این پیداش شده و عکس خودش و یه خانم گذاشته پیگیر میشه،اون بهم گفت)بهش گفتم عکسو نشونم بده آخه کنجکاو شده بودم! وای وقتی دیدمش به لیلا گفتم ارزششو نداره،آقاهه که خیلی گنده شده بود!! نچسب! خانمه هم که با هفت قلم آرایش میشد یه ذره نگاش کرد!!البته برای هم خوب بودن،همون ضرب المثلِ خلایق هرچی لایق

بعد از چند ساعت از لیلا خداحافظی کردم اومدم خونه، اما بهش قول دادم که داستانشو برای شما بنویسم،دوستان عزیزم، لیلا از من خواسته که شما بهش کمک کنید، آیا اون بره با طرف حرف بزنه یا نه؟؟

لیلا جونم، فدای چشمای سیاهت که الان داری متنو می خونی،من که مخالفم،دلیل هم دارم، تو ارزش و لیاقتت خیلی بیشتر از یه مرده که زنش مرده یه بچه 6 ساله هم داره!! یه تار موی گندیده تو به تمام هیکل خودش و خانمش می ارزه!! اون لیاقتش همون خانم مطلقه بود،نه تو! تو باید با یه پسر ازدواج کنی! یه پسر که مثل خودت دوست داشتنی باشه نه این آدم که وقتی به چهره اش نگاه می کنی جز سیاهی و تاریکی چیزی تو نگاهش نیست، اینو میشه از عکسش هم فهمید! لیلا دوست خوب و مهربون من!! این دونفر، حرف هم رو خوب می فهمن چون هردو تجربه زندگی مشترک رو دارن! چون هردوشون یه خلا داشتن توی زندگی که الان با حضور همدیگه پرش کردن! پس بی خیال بشو!! حیف تو نیست! تویی که نه دوست پسری، نه رابطه ای!! نه کارای که خیلی از دخترای امروزی می کنن رو نداری!! توباید با یه کسی باشی که مثل خودت پاک باشه!

لیلا دوست روزهای خوب و خاطره انگیز من! من معتقدم نه تنها این مرد که حالا خانمش فوت شده یا مردای دیگه ای که طلاق گرفته،بلکه زنان تنهای جامعه ما هم باید ازدواج کنن( منظورم زنان بیوه و مطلقه اس) اونا هم حق زندگی کردن دارن و حق خوشبخت شدن!!

لیلا جونم، می دونی که من خیلی دوست دارم وبرام ارزشمندی، پس به حرفام خوب فکر کن،نه تنها مردای این شکلی بلکه پسران مجرد ما هم این روزها تمایل زیادی به زنان مطلقه دارن، تو که خودت توی جامعه هستی و در جریان هستی که چه خبره!! خیلی از پسران مجرد ما با همین زنان مطلقه می مونن و ازدواج سفید می کنن! تو که بهتر از من می دونی چون چند تا گزارش گرفته بودی از این پدیده شوم که حالا دیگه قبحش هم ریخته!!

دختر محبوب و محجوب شهر عشق و عاشقی، تو باید خوشحال باشی نه ناراحت،چون با ازدواج این مرد با یه خانم مطلقه،یه پسر مجرد به پسرامون اضافه شد،خدای ناکرده، زبونم لال نمی خوام به زنان مطلقه توهین کنم،نه! اصلا! چون من خودم یکی از کسای هستم که دوست دارم این زنان زودتر سرو سامان بگیرن برای اینکه هر چی بیشتر بمونن،شرایط جامعه بدتر میشه ! خیلی از زنان مطلقه جامعه ما داره بهشون ظلم میشه،اما خیلیاشونم نه! این خیلی ها جامعه رو به سمت خوبی پیش نمی برن!تو که خودت در جریان هستی! پس لطفا خوشحال باش...

دختر شهر بهار نارنج! دوباره بخند، دوباره عاشق شو، دوباره دوست بدار، دوباره بذار دوست داشته بشی، چون تو لایق بهترین ها هستی، تو باید شونه به شونه مردی راه بری که وقتی ما می بینیمتون( ما یعنی همکاران حوزه خبر) از ته دل تحسینتون کنیم و بگیم چقد بهم میاین، نه اینکه بگیم حیف لیلا! لیلا مگه چشم نداشته؟

حالا که نوشته امو خوندی بهم زنگ بزن، من میرم بالا پشت بوم! ما امروز خیلی حرف زدیم،اما می دونم تو الان توی شرایطی هستی که نیاز داری شنیده بشی،من هیچی نمیگم! من همه حرفام رو اینجا برات نوشتم، پس بهم زنگ بزن ،زنگ بزن خونه،گوشی بی سیم رو باخودم می برم بالا...






[ سه شنبه 29 فروردین 1396 ] [ 21:40 ] [ دختری از جنس الماس ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic