تبلیغات
شب های نقره ای - این دو

شب های نقره ای

با یاد خدایی که همین حوالیست...کنار من و تو

این دو
دوست مشترک دو تا آدم هستم که این دو همو نمی شناسن( بهتر بگم دورا دور همو می شناسن،یعنی غریبه نیستن برای هم، اما باهم در ارتباط نیستن) ولی من هر دوی اونا رو می شناسم،یک سال پیش یا بیشتر بود  که یکی از این دو،نامزد شد(اینجا اسمشو میذارم دوست اول)،من وقتی اون یکی رو دیدم( دوست دوم) بهش گفتم، فلانی هم نامزد شده، گفت: با کی؟ جواب دادم با آقای فلانی،گفت:اسم کوچیکش؟؟اسم کوچیکش رو گفتم،چیزی نگفت!!منم متوجه چیزی نشدم!! البته من با دوست دوم همیشه در ارتباطم اما دوست اول به ندرت!!

گذشت و گذشت و من هم یه وقتای عکس دونفره اون دوتا عاشق رو که بهم چسبیده بودن و پروفایل تلگرام دختر(دوست اول) بود رو نشون دوست دوم می دادم،تا این که دیروز عصر سر صحبت باز شد و یه چیزای شنیدم که برام غیرقابل باور بود!! هنوزم تو شوک اون حرفام...

دوست دوم با اشک، بغض، آه و حسرت برام گفت: عاشق آقای فلانیه،اون اولین و آخرین عشق زندگیش بوده،می گفت: ار سال 86 که دانشجو بود و سر کار می رفته از اون پسر خوشش می اومده،تا این که سال 93 احساسش رو میگه،اون پسر هم اونو دوست داشته،یه بار باهم میرن دروازه قرآن و همه حرفاشون رو می زنن،اما همون میشه اولین و آخرین دیدارشون توی اون زمان!!

 بعد از اون هر چی دختر پیام میده پسر دختر رو بی جواب میذازه!! آخر سر پسره پیام میده و میگه: شرایطم برای ازدواج جور نیست!! دخترم بخاطر غرورش بی خیال میشه اما همیشه و در هر زمان به فکر و یاد اون پسر بوده!!


تا این که یه روزی به طور اتفاقی وقتی دختر(دوست دوم) با خواهرش سوار تاکسی بودن متوجه میشه اون آقایی که کنار خواهرش نشسته عشقشه!! اون پسرم اونا رو می بینه و توی مسیر پیاده میشه و دوست دوم از پشت شیشه تاکسی برمی گرده تا اون رو نگاه کنه که می بینه پسر هم داره نگاه می کنه! دختر و خواهرش میرن برای خرید اما وقتی داشتن توی یکی از خیابونای مرکزی شیراز خرید می کردن یه دفعه متوجه میشه پسر دنبالشون رفته تا اونجا!! اینقد التماس دختر می کنه تا بالاخره شمارش رو می گیره!!

از طریق تلگرام با دختر ارتباط می گیره و بهش میگه: من تو رو دوست دارم و تو رو می خوام، حتی روزی دو بار می رفته جلو محل کار دختر تا ببیندش!! اون قدی میره و میاد تا بالاخره یه روز که دختر داشته بهش می گفته: تو دیگه متاهلی و داشته بهش می گفته کارش درست نیست، یکی از همکاراش اونا رو میببیه...

خلاصه کنم همکار هم وقتی ماجرا رو می دونه، میگه: حاضره پا درمیانی کنه اما دختر قبول نمی کنه!! و میگه: من دوست ندارم زندگیم رو، روی ویرانه های یه زندگی دیگه بسازم، درسته من عاشقشم اما دلیل نمیشه زندگی یه دختر دیگه رو خراب کنم،( زندگی که هنوز شروع نشده)دلیل نمیشه به این پسر رو بدم!! اما همه حرفای دلش رو به پسر می زنه  تا رو دلش سنگینی نکنه و پسر هم، همه رو می پذیره و اعتراف می کنه که توی انتخابش اشتباه کرده و هنوزم این دختر رو دوست داره!! اما دختر میگه: برای دوست داشتنش خیلی خیلی دیر شده و اون رو " بلک" می کنه!!و هزاران بار دلش برای نامزد اون پسر می سوزه و می گیره، چون اون دختر واقعا دختر خوبیه!!

وقتی داشتم این حرفا رو که خیلی خلاصه اش کردم می شنیدم،بنظرم می اومد نفس نمی کشم،بی حرکت گوش می کردم،انگار مرده ای بودم با چشمان باز!!

طول کشید تا تونستم این جریان رو کمی هضم کنم،اما بعدش شماره دوست اول رو دادم دوست دوم و از طریق تلگرام به پروفایلش نگاه کردیم،حال هر دوی ما دیدن داشت،چون اون دختر یه عالمه عکس دونفره چسبیده بهم رو از جاهای مختلف شیراز، از باغ ها تا آثار باستانی، از مسجد نصیر الملک تا شاهچراغ، از دروازه قرآن تا تخت جمشید، از بودن توی طبیعت و .... روی پروفایلش گذاشته بود!!

چی می تونستم بگم!! فقط  با بغض به دوست دوم که به شدت اشک می ریخت، گفتم این آدم ارزششو نداره که بخوای بخاطرش خودتو ناراحت کنی و گرنه مرد اگر مرد باشه وقتی یه زن با تمام وجودش بهش تکیه می کنه، تکیه گاهش می مونه و نمیذاره اون زن به زمین بخوره!! یه مرد اگر مرد باشه نه تنها نر،باید بدونه که وقتی به یه زن تعهد داد باید تا آخر باهاش بمونه! ویه عالمه حرف دیگه که نیازی به گفتنش نیست!!

وقتی بلند شدیم و راه افتادیم به دوستم که نگاه کردم متوجه آرامش درونیش شدم، شاید اون تو دلش می گفت:این خیلی خوبه که من هنوز مورد توجه اون پسر هستم،این خیلی خوبه که اون از انتخابش راضی نیست!!




غیرت نوشت: آی آقا!! آی برادر!! آی کسی که اسم خودت رو گذاشتی مرد!! یه خواهش دارم ازت،خواهش می کنم با غیرت هر چه تمام تر، با مردانگی هر چه تمام تر با اون دختری که بهت تکیه کرده و عکس های دونفری تون رو به همه نشون میده و تو عکسا ظاهرا خوشبختین!! وفادار بمون!!اون دختر با هزار امید و آرزو به تو جواب داده،این به دور از انصافه که جسمت برای اون باشه ولی قلب و روحت برای یکی دیگه!!! لطفا مرد بمون وگرنه خرم نره!!!

آی آقا!! آی مرد!! یه خواهش دیگه هم ازت دارم!! اگر از دوست داشتن کسی مطمئن نیستی حق نداری اونو به خودت وابسته کنی!! حق نداری دستاش رو به دستات عادت بدی!! حق نداری خیلی کارای دیگه بکنی!!  چون اون دختر باورت می کنه!! هم خودت رو، هم دستات رو هم حرفات رو!! اما تو آخر سر بگی ما به درد هم نمی خوریم!! بگی من فعلا شرایط ازدواج ندارم! چون این موقع ها تو دیگه با اون دختر طرف نیستی بلکه با خدای اون طرفی!! پس حسابی حواست رو جمع کن که با نادونی تو، دو تا دختر بدبخت نشن!!




برچسب ها:جسارت نمی کنم به مردای سرزمینم اما بعضیاشون واقعا از مردانگی بوی نبردن!! برای اینها متاسفم!!، ...همه اینها رو به خدای قادر و متعال واگذار می کنم که خود خدا ادبشون کنه!!،
[ جمعه 18 فروردین 1396 ] [ 18:15 ] [ دختری از جنس الماس ] [ نظرات() ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه