شب های نقره ای

با یاد خدایی که همین حوالیست...کنار من و تو

بدون تیتر اما با تامل

یه جوایزی بود برای قرعه کشی حسابهای قرض الحسنه ،25 میلیون تومن نقد... اسامی که می اومد می فرستادیم شعب که به مشتری اطلاع بدن که بیاد یه جشنی بگیریم و تو جشن حواله ها رو بدیم،تحویل جایزه ها یکی از بامزه ترین کارهای من بود،همه جور آدم می اومد با اخلاق های مختلف...

هر کی یه ژستی می گرفت ، یکی خودش رو میزد به بی تفاوتی، یکی خوشحال بود،یکی مضطرب ...

 
یه روز تو دفتر نشسته بودم ، یه همکارمم بود که داشت برا همین جوایز کمک می کرد، دیدم یه پیرمرد حدودا 70-75 ساله با یه تیپ خیلی شیک اومد تو ، با صدای بلند سلام داد، محکم با من دست داد،بعد دستش برد با همکارم که خانم بود دست بده ،همکارم بنده خدا مردد بود ولی دستش رو جلو آورد و مصاحفه کرد،پیرمرد لهجه اش کاملا ترکی استامبولی بود،اون هم طرفهای شمال شرق ترکیه ، قهقهه می زد و می خندید ، دیدم از اون آدم هایی است که حیفه زود بره گفتم حاجی بشین یه چایی بیارم، گفت:من حاجی نیستم ، ولی قراره با این پول برم حج ،با خودم گفتم شاید از این هاست که  یه عمر آرزوی رفتن به مکه رو داره ، گفتم خدا قبول کنه ایشالا ، عجب سعادتی،من نرفتم ولی میگن خیلی سفر خوبیه،تو این سن خیلی سعادت بزرگیه که آدم بره مکه و ...

هی داشتم همینجوری می گفتم، گفت بشین ول کن این حرفا رو ،من سفرهای خیلی بهتر رفتم، ندید بدید نیستم،این فرق داره ، نشستم  کمی از این ور و اون ور گفت ، گفت: من اصلا تو برنامه ام نبود برم مکه، اعتقاد ندارم  حقیقتش!! گفت: من کل دنیا رو گشتم، از تیپش هم معلوم بود، گفت: روسیه رفتی موبایلش رو از جیبش درآورد و عکسهای سن پطرزبورگ رونشون داد،تایلند رفتی ، عکس هاش رو نشون داد ، اوکراین رفتی چند تا عکس از کیف نشون داد  ،ایتالیا ، اسپانیا ، بلغارستان ، گرجستان ، رومانی ، آلمان ...

خیلی شیک و بامزه حرف میزد، قهقهه میزد شیشه ها لرزه می کرد! خیلی "خوش داماخ" بود،می گفت فک نکن جایی رو ندیدم ببین اینجا فلان جاست ،اینجا بهمان جاست، وسط کار هم دو سه بار خانمش رو نشون داد..


گفت: این هم خانممه، گفت این پول برا اونه که با هم بریم مکه ، داستان داره برا خودش ، گفتم چه داستانی ؟

گفت: من میلیارد پول دارم  ،اینجا خونه دارم ، باغ دارم ، ملک املاک دارم،ترکیه هم همینطور الان هم سالهاست دیگه رفتم ترکیه زندگی می کنم با خانمم ، سالی یکی دو بار فصل باغ باغات میام ایران...


می گفت سه روز پیش تو خونه نشسته بودیم خانمم گفت: من از تو خیلی راضی ام خیلی مرد خوبی هستی ، بهترین زندگی ، بهترین خونه ، کل دنیا رو گردوندی منو فقط یه آرزو دارم اونم مکه ، منو یه مکه هم بفرست یا ببر بذار خوبی هات تکمیل شه ، یه مکه هم برم دیگه آرزویی ندارم ، می گفت: گفتم نمی برم ، من اعتقادی به مکه رفتن ندارم ، هر جایی بردمت با پول خودم بردم ، تو هم به خدات بگو یه پولی بده بریم مکه!!

می گفت: پیش خانمم رو به آسمان کردم گفتم خدایا ، مگه نمیگی دنیا مال توست ، آسمان و زمین و همه چی برای توست ، من که در مقابل تو هیچم با پول خودم با ثروت خودم اینو این همه گردوندم ، تو هم اگه واقعا راست میگی یه پولی بده من اینو ببرم مکه!! برا تو که چیزی نیست کل دنیا برا توست، می گفت: کلی اینجوری گفتم و گفتم ، تهش هم به خانمم گفتم اگه خدات داد می برمت مکه ، نداد هم که هیچ من پولی برا مکه ندارم!!میگفت فرداش برادر زاده ام زنگ زد ، گفت از بانک میگن برنده بیست و پنج میلیون تومن شده ای...

قسم می خوردمی گفت:من اصلا نمی دونم کی این حساب باز کردم،راست هم می گفت با 50 تومن موجود براسالها پیش بود حسابش...می گفت خدا زد پس کله ام گفت برا من فیگور نگیربابا!!

فقط می خندید، می گفت: باور کن این پول برا من پولی نیست، ولی مزه اش فرق داره ، باهاش می برمش مکه ...

می گفت: فقط از این پشیمونم که کم خواستم (قهقهه) ، می گفت: آدم از خدا به اون بزرگی باید چیزی بخواد در شان خدا...

می گفت باور کن بخوای میده ... می گفت: من نه نماز می خونم نه روزه می گیرم ... ولی میگم ازش بخواهی میده ...

 
موقع رفتن هم آدرس داد ، گفت بیا برو، من از مهمان خوشم میاد ... دکتر_مرتضی_عباد



خودم نوشت: من حرفی درباره این متن برای گفتن ندارم،یعنی نه که ندارم،اتفاقا خوب هم دارم ولی الان ترجیح میدم سکوت کنم!!
 





[ دوشنبه 14 فروردین 1396 ] [ 19:24 ] [ دختری از جنس الماس ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات