شب های نقره ای

با یاد خدایی که همین حوالیست...کنار من و تو

عمریست دخیلم به ضریحی که نداری

در اسارت، اذان گفتن با صدای بلند ممنوع بود، ما در آنجا اذان می‌گفتیم، اما به گونه‌ای که دشمن نفهمد.

روزی جوان هفده ساله ضعیف و نحیفی، موقع نماز صبح بلند شد و اذان گفت، ناگهان مأمور بعثی آمد و گفت: «چیه؟ اذان می‌گویی؟ بیا جلو»!

یکی از برادران اسدآبادی دید که اگر این مؤذن جوان ضعیف و نحیف، زیر شکنجه برود معلوم نیست سالم بیرون بیاید، پرید پشت پنجره و به نگهبان عراقی گفت: «چیه؟ من اذان گفتم نه او»

آن بعثی گفت: «او اذان گفت»

برادرمان اصرار کرد که «نه، اشتباه می‌کنی. من اذان گفتم»

مأمور بعثی گفت: «خفه شو! بنشین فلان فلان شده! او اذان گفت، نه تو»

برادر ایثارگرمان هم دستش را گذاشت روی گوشش و با صدای بلند شروع کرد به اذان گفتن، مأمور بعثی فرار کرد.

وقتی مأمور عراقی رفت، او رو کرد به آن برادر هفده ساله که اذان گفته بود و به او گفت: «بدان که من اذان گفتم و شما اذان نگفتی، الان دیگر پای من گیر است،به هر حال، ایشان را به زندان انداختند و 16 روز به او آب ندادند.


زندان در اردوگاه موصل (موصل شماره ۱ و ۲) زیر زمین بود آنقدر گرم بود که گویا آتش می‌بارید.

آن مأمور بعثی، گاهی وقت‌ها آب می‌پاشید داخل زندان که هوا دم کند و گرمتر شود!! روزی یک دانه سمون (نان عراق) می‌دادند که بیشتر آن خمیر بود! ایشان می‌گفت: «می‌دیدم اگر نان را بخورم از تشنگی خفه می‌شوم، نان را فقط مزه مزه می‌کردم که شیره‌اش را بمکم، آن مأمور هم هر از چند ساعتی می‌آمد و برای این‌که بیشتر اذیت کند، آب می‌آورد، ولی می‌ریخت روی زمین و بارها این کار را تکرار می‌کرد»

می‌گفت: «روز شانزدهم بود که دیدم از تشنگی دارم هلاک می‌شوم، گفتم: یا فاطمه زهرا! امروز افتخار می‌کنم که مثل فرزندتان آقا حسین بن علی اینجا تشنه‌کام به شهادت برسم».

سرم را گذاشتم زمین و گفتم: یا زهرا! افتخار می‌کنم، این شهادت همراه با تشنه‌کامی را شما از من بپذیر و به لطف و کرمت،‌این را به عنوان برگ سبزی از من قبول کن.

دیگر با خودم عهد کردم که اگر هم آب آوردند سرم را بلند نکنم تا جان به جان آفرین تسلیم کنم، تا شروع کردم شهادتین را بر زبان جاری کنم، دیدم که زبانم در دهانم تکان نمی‌خورد و دهانم خشک شده است،در همان حال، نگهبان بعثی آمد پشت پنجره، همان نگهبانی که این مکافات را سر ما آورده بود و همیشه آب می‌آورد و می‌ریخت روی زمین، او از پشت پنجره مرا صدا می‌زد که بیا آب آورده‌ام.

اعتنایی نکردم. دیدم لحن صدایش فرق می‌کند و دارد گریه می‌کند و می‌گوید: بیا که آب آورده‌ام، او مرا قسم می‌داد به حق فاطمه زهرا (س) که آب را از دستش بگیرم.

عراقی‌ها هیچ‌وقت به حضرت زهرا(س) قسم نمی‌خوردند،تا نام مبارکت حضرت فاطمه(س) را برد، طاقت نیاوردم، سرم را برگرداندم و دیدم که اشکش جاری است و می‌گوید: «بیا آب را ببر! این دفعه با دفعات قبل فرق می‌کند».

همین‌طور که روی زمین بودم، سرم را کج کردم و او لیوان آب را ریخت توی دهانم، لیوان دوم و سوم را هم آورد، یک مقدار حال آمدم، بلند شدم،او گفت: به حق فاطمه زهرا بیا و از من درگذر و مرا حلال کن! گفتم: تا نگویی جریان چی هست، حلالت نمی‌کنم.

گفت: دیشب، نیمه‌شب، مادرم آمد و مرا از خواب بیدار کرد و با عصبانیت و گریه گفت: چه کار کردی که مرا در مقابل حضرت زهرا(س) شرمنده کردی، الان حضرت زهرا(س) را در عالم خواب زیارت کردم. ایشان فرمودند: به پسرت بگو برو و دل اسیری که به درد آورده‌ای را به دست بیاور گرنه همه شما را نفرین خواهم کرد.


خاطره ازمرحوم حجت‌الاسلام و المسلمین سیدعلی‌اکبر ابوترابی
برگرفته از کتاب حماسه‌های ناگفته ـ صفحه90 -88








دختری از جنس الماس نوشت:
یک سال و خورده ای ( 14 ماه)، یه چیزی توی وجودم، توی روح و روانم کم داشتم،چیزی که خیلی اذیتم می کرد،چیزی که نبودش لذت راز و نیازام با خدا، لذت هر کار معنوی رو ازم گرفته بود،چیزی که نمی دونم چی بود، ولی هر چی بود مثل یه بختکت افتاده بود روی دلم، روی روح و روانم...بعضی وقتا از این چیز نامعلوم و مبهم می خواستم خفه بشم،خیلی اذیتم کرد،شاید بارها به خدا گفتم، ازش خواستم که منو نجات بده،اما فایده نداشت،تا این که متن بالا به دستم رسید،وقتی خوندمش آسمانِ ابری دلم شروع به باریدن کرد،وقتی خوندمش اشکام ریخت،از ته ته دلم گفتم یا فاطمه زهرا،یا فاطمه زهرا،یا فاطمه زهرا!!دستم به دامنت مادر...دستم به دامنت بانو...دست به دامنت خانم...به دادم برس،کمکم کن... منو از این حالت نجات بده...یکی از روزهای بهمن ماه بود یکی از دو روز 19 یا 20 که متن بالا رو خوندم  و هنگامه اذان ظهر روز پنج شنبه21 بهمن ماه  که عنایت خانم فاطمه زهرا(س) نصیبم شد و از اون حال و هوای (14 ماهه) کنده شدم و حالم رو به بهبودی رفت...به یمن این عنایت نذر کردم که چندتا چله بگیرم،چله سوره مریم،سوره یاسین و سوره حشر که خداروشکر این روند به آرامش این روزهایم خیلی کمک کرد...این روزها بیشتر از همه عمرم خیلی زود دعاهام اجابت میشه و طولی نمی کشه که خدا به حرمت خانم فاطمه زهرا(س) دعاهام رو مستجاب می کنه...






برای عرش کبریایی: خدایا!! قسمت میدم به آبروی خانم فاطمه زهرا(س) خواننده این متن رو در پناه خودت حفظ، دعاهاش مستجاب، آرزوهاش را برآورده به خیر کن و اگر غم و غصه ای تو دلش هست، اون رو به حرمت بی بی دو عالم از بین ببر...

خدایا!! قسمت میدم به حرمت بانوی 18 ساله، خودت آخر و عاقبت همه ماها رو به ویژه خواننده این مطلب رو ختم بخیر کن...

خدایا!! قسمت میدم به پهلوی شکسته خانم فاطمه زهرا(س) همه مریضا رو شفا بده...حاجت، حاجتمندان رو روا کن...







[ چهارشنبه 11 اسفند 1395 ] [ 20:24 ] [ دختری از جنس الماس ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic