شب های نقره ای

با یاد خدایی که همین حوالیست...کنار من و تو

عصر 45 امین روز زمستان( یه جمعه سرد و یخی)

به مامانم گفتم،مامان تو مطمئنی من 45 زمستون به دنیا اومدم؟؟با تعجب نگام می کنه و میگه: ها دختر،تازه بارون هم می اومد!!گفتم خب چرا تاریخ تولدم رو بزرگتر گرفتین و گذاشتین سوم مرداد؟؟ میگه: خب بخاطر که بابات معلم بود و دلش می خواست تو زودتر بری مدرسه!! میگم امان ازاین دلخواسته ها!! میگه: چرا مگه چی شده؟؟ میگم خب من اولا دوست داشتم همون تاریخ تولد و سال واقعی خودم رو می نوشتین تو شناسنامه ام!! دوما شما فکر نکردین که من خودم باید یه شناسنامه  داشته باشم برای خود خودم؟؟ نه که شناسنامه خواهر فوت شده رو بذارید برای من؟؟ سوما من حالا باید هر روز از پله های راهروهای دادگاه برم بالا و بیام پایین، استشهاد محلی جمع کنم، عقدنامه شما رو ببرم و کلی به این و اون زنگ بزنم تا سفارش کنن شناسنامه ام رو عوض کنن و تاریخ تولد دقیقم رو بنویسن!!

از مرداد 92 تا الان که وب لاگ دارم،همه تاریخ های تولدم که پست نوشتم رو یادم هست،چه دوستای که اینجا داشتم...جمع می شدیم دور هم و باهم حرف می زدیم،امشب اومدم کامنت های که برای اون سالها نوشته بودن رو نگاه می کردم!! یاد همه اشون بخیر...معصومه خواهریم تهران،الناز رفسنجان،آزاده،فاطمه و صبور خواهرم یزد، دوست خوبم در دعای بی انتها،مریم اصفهان،نیما ساری، امیر نیشابور،هلناو الهام ایلام،مریم شیراز و مریم بجنورد،محمد اصفهان، افسانه خوزستان و... همه کامنتاشون رو خوندم،یاد همه اشون بخیر...اما امسال فقط هلنا و مریم(شیراز)اینجا تبریک گفتن ومریم از بجنورد توی تلگرام...چی شد جمع های دوستانه امون؟؟ چی شد اون همه خاطره؟؟ ازتون یه خواهش دارم اگر هنوزم به صفحه ام سر می زنید برام یه پیام بذارید...

توی وب لاگ های میهن بلاگ که نگاه می کردم، یکی از دوستان وب لاگ نویس نوشته بود، که می خواد وب لاگش رو حذف کنه،نوشته بودبازدید کننده کم داره، نوشته بود با وجود شبکه های مجازی موبایلی از جمله اینستاگرام کسی دیگه به وب لاگ سر نمی زنه!!و...


قدیما می گفتن: هر کی از ننه اش قهر می کنه،میره و خواننده میشه، ولی من میگم امروزه هر کی از ننه اش قهر می کنه، میره اینستاگرام و یه صفحه درست می کنه و بقیه ماجرا...

من که هیچ وقتی سراغ این موجود عجیب الخلقه نمیرم،چون معتقدم همین اینستاگرام باعث مشکلات زیادی توی خونواده ها شده، به ویژه بین زن و مردهای متاهل...معتقدم خیلی از آداب ، رسوم و فرهنگ غنی ایرانی و اسلامی ما توی همین فضا از بین رفته!! هنجاری دیگه وجود نداره!! خط قرمزی هم نیست!! حریم شخصی و خصوصی معناش رو از دست داده!! وخیلی چیزای دیگه...


همه اینا رو نوشتم که بگم،من خودم به شخصه نوشتن رو دوست دارم،وب لاگ هم نداشته باشم توی دفتر می نویسم،چون نوشتن بهم آرامش میده!! اما همین من هم اگه خواننده هام کم بشن و دیگه تمایلی به خوندن مطالبم نباشه ترجیح میدم فقط برای خودم بنویسم و فقط خدا خواننده باشه...الحمدلله و با وجود همه شبکه های موبایلی هنوزم دوستانم سر می زنن!! هلنا که همیشه،صبور خواهرم، مریم،آزاده، محمد و آقا رضا از شمالغرب، که وب لاگ هم ندارن ولی سر می زنن و من رو با حضورشون دلگرم می کنن و دوستان رهگذری که شاید من نشناسمشون...همه شماها به من دلگرمی میدین و همراهیتون برام بسیار ارزشمنده....

مخاطب: امیر از نیشابور... راستش خودم فکر که نمی کنم هنوزم مطالبم رو بخونی، ولی اگر گذری این نوشته رو خوندی برام پیام بذار!!!

از مریم عزیزم( شیراز) که هم اینجا هم توی تلگرام برام پیام تبریک فرستاد،هلنای مهربونم(ایلام) که اینجا برام پیام تبریک گذاشت و همین طور مریم ملوسم(بجنورد) که از طریق تلگرام پیام تبریک فرستاد ویژه تشکر می کنم...


http://uupload.ir/files/9vel_photo_2017-01-24_19-57-49_-_copy.jpg




[ جمعه 15 بهمن 1395 ] [ 20:42 ] [ دختری از جنس الماس ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات