شب های نقره ای

با یاد خدایی که همین حوالیست...کنار من و تو

نیازمندی این روزهای مردم سرزمین من

کف اتاق رو باز دراز کشیدم و به سقف آینه کاری شده اون زل زدم،شاید به یک دقیقه نرسید که احساس کردم دارم خفه میشم و بلند شدم و رفتم بالا پشت بوم و چند دقیقه ای قدم زدم و نفس عمیق کشیدم...

چند ماهی میشه که نمی تونم نفس عمیق بکشم،عمیق ترین نفسم تا گلوم به زور می رسه، احساس می کنم یه استخون سر گنده بین راه قلب و معده ام رو گرفته!!مدام باید برم تو بالکن یا بالا پشت بوم!! احساس می کنم یه چیزی شبیه یه کوه بزرگ،یا یه کشتی شکسته رو قلبم سنگینی می کنه!! شبا که می خوام بخوم اصلا به سقف نگاه نمی کنم چون وقتی بهش نگاه می کنم احساس می کنم دارم جون میدم!!! به خواهرم میگم اگه من بمیرم بذارنم توی قبر اولین شبِ اونجا، حتما خفه میشم!!

همیشه عاشق زمستون بودم،تا زمستون برسه و سرما و بارون بیاره جونمرگ میشدم، اصلا حال خوشی داشتم!! اما امسال زمستون نبود که!! نه از بارون خبری بود و نه از سرما...دوستان چند ساله من می دونن هر سال این وقت( بهمن ماه) من یه پست ویژه داشتم چون بهمن، ماه خونواده ماهست بخاطر تولد چندین نفرمون!! اما امسال زمستون آبستن حوادث و اتفاقات ناخوشایندی بود! نه تنها برای من، بلکه برای همه مردم سرزمینم...


6 روز گذشت!! 6 روز از انتظار مادران،پدران، همسران و بچه های که انتظار برای آنها پایان ندارد! به گمانم دختران عروسک به بغل برای همیشه منتظر برگشت پدرانشان هستند!! همسران و مادرانی که آتش دلشان هیچ وقت خاموش نمی شود!! و...

6 روز گذشته مطالب زیادی از فیلم گرفته تا عکس و نوشته برای این حادثه دردناک منتشر شده،اما من توی این مدت فقط رو باز و با لباس کارم و باچادر دراز کشیدم کف  اتاقی که روشن و نور داره، اتاقی که سقفش بلنده!! اتاقی که فرش داره!! اتاقی که خواهرم کنارمه و صدای اعضای خونواده امو می شنوم اما نتونستم یک دقیقه دراز بکشم چون خودم گذاشته بودم جای کسای که زیر تلی از آتش و آب و آهن دراز شدن،چی به سرشون اومده؟ اون لحظه ها به چی فکر می کردن؟ شاید شاهد سوختن بالای همدیگه بودن و کاری از دستشون برنمی اومده!شاید...شاید... و شاید...

دوشنبه هفته پیش با مادر وخواهر سه شهید مصاحبه داشتم،مصاحبه ای سنگین و نفس گیر که بارها سکوت کردم و حتی نتونستم نفس بکشم و شاهد اشک و بغض اون مادر و خواهر بودم...یکی از پسرای این مادر سال 61 توی زاغه مهمات می سوزه و حتی خاکسترشم به دستشون نمی رسه و یه قبر نمادین براش درست می کنن!! اما سه سال بعد برادر دوم هم جاوید الاثر میشه و بعد از 13 سال فقط یک پلاک ازش به دست می آید...این قبر خالی می مونه تا این که سومین پسر هم که جانباز 70 درصد و استاد یکی از دانشگاه های کشور بود شهید میشه و پیکر اون رو توی اون قبر دفن می کنن... وقتی با عکاس از اون خونه بیرون اومدم نمی دونستم کجام!! با خودم می گفتم اینا کی هستن با این همه صبر؟ بعد به خودم گفتم توهم به خودت میگی صبور!! لبخند تلخی زدم و گفتم صبر رو به هر کسی نمیدن! هر کسی نمی تونه صبور باشه!!

 یک اتفاق خوب

 یک خبر خوش

 یک معجزه بزرگ

 یک امید

 یک روشنایی

یک اشک از سر شوق

نیازمندی این روزهای مردم سرزمین من است درزمستانی که بازهم می تواند شادی آفرین باشد...


خدایا به بازماندگان حادثه پلاسکو صبر بده... ممکن تعدادی از اینا هم خاکسترشونم به دست نیاد... روحشون شاد...


[ سه شنبه 5 بهمن 1395 ] [ 12:55 ] [ دختری از جنس الماس ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات