شب های نقره ای

با یاد خدایی که همین حوالیست...کنار من و تو

بدون تیتر اما با تامل

پدرم توی پذیرایی نماز می خواند و مادرم آنطرف تر دراز کشیده بود،صدای زنگ در منومجبور کرد از اتاق بیرون بیایم و از پشت آیفون بپرسم کیه؟؟ یه خانم با صدای گرفته ای گفت: ببخشید یه زن آبرو دارم دو تا دختر یتیم دارم یه کمکی بهم بکن، هر چی دارین اشکال نداره، برنج یا ...یه مکث کردم و گفتم باشید الان میام پایین...

رفتم سمت آشپزخونه که مامانم پرسید معصوم کی بود؟ گفتم یه بنده خدا کمک می خواست، گفته: هرچی باشه، اشکال نداره، برنج یا... مامانم دستش رو تکون داد و گفت: ولش کن،با تعجب به مامانم نگاه کردم و رفتم توی اتاق، رفتم سراغ  کیف کولی و کیف پولی رو درآوردم،ای داد بر من، پولی توش نیست که!! خواهرم به دادم رسید و گفت: از تو جیب مانتوم بردار...مبلغی رو برداشتم، چادر نماز مامانم پوشیدم و رفتم پایین دم در،درو که باز کردم پشت در نبود، اول سمت چپ نگاه کردم دیدم نیست به سمت راست نگاه کردم تا اون گوشه ایستاده...چادرش رو کشیده بود رو صورتش، فقط نوک بینیش مشخص بود،پول رو گذاشتم تو دستش، دستای که زبر و بود و خشک...اشک تو چشام دوید و سرمو بلند کردم سمت آسمون، می خواستم یه نفس عمیق بکشم که نفس کم آوردم و به ته دلم نرسید آخه تا گلوم بیشتر نرفت!! احساس کردم درِ خونه های دیگه هم زده اما کسی بهش کمک نکرده!! برگشتم بالا،مامانم گفت: کی بود؟ یه نگاه معنی دار بهش کردم و گفتم خدا!! مامانم که فهمیده بود از رفتارش دلخور شدم، سکوت کرد، ادامه دادم،مامان؟ هر کسی که میاد در خونه ات دست خالی برش نگردون...چون خدا تو رو انتخاب کرده به یکی دیگه از بنده هاش کمک کنی!!بعدشم خیلی خلاصه داستان اون پیر زن تنها رو براش گفتم که آرزو داشت خدا بیاد خونه اش...سه روز پشت سر هم خونه اش رو آب و جارو کرد و هر سه روز در خونه اش رو زدن!! اما پیرزن در خونه رو براشون باز نکرد یا حالا کمکی نکرد،به خدا گلایه کرد که منتظرت بودم اما نیومدی و خدا اومد به خوابش وگفت: من سه بار اومدم اما تو در رو به روم باز نکردی...اصلا بنده خدا نه، شاید خود خدابیاد در خونه ات،تو باید جوابشو ندی؟؟

لبخندی زد و گفت: تو از صبح میری سر کار تا عصر که میای خدا چندین بار میاد در خونه و میره!!گفتم این که خیلی خوبه،اونم ادامه داد: اگر این جوری پیش بره یه روزم من میشم خدا میرم دم در خونه بقیه!!

جوابی نداشتم که به مامانم بدم،اما دوستان یکی از واقعیت های تلخ جامعه امروز ما، علاوه بر کسانی که آشکارا گدایی می کنن و از وضع بد اقتصادی می نالن،کسای هم هستن که واقعا نیازمند هستن و آبرو دار و نمی تونن دستشون رو جلوی کسی دراز کنن...نمی دونم چی بگم ولی کاش خدا کاری بکند!!!




[ سه شنبه 28 دی 1395 ] [ 19:45 ] [ دختری از جنس الماس ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic