شب های نقره ای

با یاد خدایی که همین حوالیست...کنار من و تو

تا میل خدا نباشه برگ از درخت نمی افته

وقتی بچه بودم،مادر بزرگم همیشه می گفت: تا میل خدا نباشه برگ از درخت نمی افته... معنیش رو نمی دونستم، با خودم فکر می کردم حتما خدا میاد یه برگی از درخت رو می چینه میندازه روی زمین...این حرف همیشه توی ذهنم بود...هر وقت هر جایی برگ درختی می افتاد رو زمین به خودم می گفتم خدا الان اینجاست... بزرگ شدم...حتی بعد از بزرگ شدن هم خیلی خوب معنی حرف مادر بزرگ خدا بیامرزم رو نمی فهمیدم...اما الان خیلی خوب می فهمم... خیلی خوب...می دونم هر اتفاقی که توی عالم هستی بیافته بدون اراده و خواست خداوند امکان پذیر نیست...می دونم پشت هر اتفاق خوشایند یا تلخ و ناگواری که روی میده و ممکنه برای هر کدوم از ماها پیش بیاد یه حکمتی هست که غیر از خود خدا کسی نمی دونه چیه!!

امروز بعد از کش و قوس زیادی که به خودم دادم به زور از رختخواب کنده شدم و رفتم کنکورآزمایشی یکی از موسسات آموزشی رو شرکت کردم،خب سوالاش خیلی آسون بود و سه تا کتاب رو جواب دادم...چندروزقبل که رفته بودم دفتر این موسسه تا با خدمات آموزشیش آشنا بشم...یه آقای اونجا بود و بعد از توضیحاتی که براش دادم و گفتم امسال وقتی کارنامه ارشد اومد رتبه ام شده بود 63،خیلی تعجب کرد و گفت: قبول نشدی؟؟؟خلاصه اون بنده خدا توضیحاتی رو بهم گفت و من تازه فهمیدم چقد اشتباه داشتم برای خوندن،کتاب های رو اصلا نباید می خوندم،سر جلسه یه سری سوالا رو نباید می زدم!!!  انتخاب رشته رو تو آخرین لحظه و بدون فکر انجام دادم...گویی عقل کل بودم که از هیچ کسی سوال نپرسیدم و کمک نگرفتم!!!

خواستم یه نفس عمیق بکشم و کلی افسوس بخورم، که یاد حرف مادربزرگم افتادم...تا میل خدا نباشه برگ از درخت نمی افته...یه جای افسوس به شرایط چند سال اخیرم فکر کردم مخصوصا امسال که خیلی دلم می خواست قبول بشم،خیلی فکر کردم و دیدم زندگیم مثل یه پازلِ بهم ریخته اس که باید  قطعاتش رو کنار هم بچینم، وقتی این کار رو کردم،فهمیدم و شک ندارم اگر امسال قبول می شدم با مشکلات زیادی دست و پنجه نرم می کردم و شاید اصلا نمی تونستم ادامه بدم و برمی گشتم...اشک تو چشام دوید و این بار نفس عمیقی کشیدم و گفتم، خدایا امیدوارم که به قسمت کوچیکی از حکمت تو پی برده باشم...آخه حس می کنم برای اولین بار به یه قسمت کوچیکی از حکمت یکی از کارهای خدا پی بردم...

یادم اومد یه زمانی توی قرآن خونده بودم وَمَا تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَةٍ إِلَّا یَعْلَمُهَا(و هیچ برگى فرو نمى‏ افتد مگر [اینكه] آن را مى‏ داند)الان متوجه شدم حرف مادر بزرگم سند قرآنی داشته ( سوره مبارکه انعام آیه 59)

خدا همه اسیران خاک رو رحمت کنه و بهشت برین خداوند جایگاهشون باشه...مادربزرگم خوبم بعد از 18 سال که از رفتنت می گذره، من امروز دلم برای تو خیلی تنگ شده...همیشه به خدا میگم حالا که مامان بزرگم و همین طور خاله بزرگم عمرشون به دنیا کم بود،میشه بجاش مامانم عمر زیادی بکنه،همیشه دعا می کنم مامانم عمر بابرکت و با عزتی داشته...کاش خدا دعامو مستجاب کنه....


http://uupload.ir/files/4vkg_khoda-office-photokade-10.jpg


[ جمعه 10 دی 1395 ] [ 14:00 ] [ دختری از جنس الماس ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات