شب های نقره ای

با یاد خدایی که همین حوالیست...کنار من و تو

قراری که دیگه برقرار نشد

هوای گرم اتاق،هضم نشدن ناهاری که ساعت 4 خورده بودم، نمازی که با خمیازه های پی درپی خونده شد، همه و همه دست به دست هم داد تا بعد از نماز عشا  حوالی گرگ و میش هوا، اون موقعی که هنوز آسمون نقره ای چادر سیاه به سر نکرده،تنها سه دقیقه مونده به ساعت 6 به وقت یه عصر بهاری توی اولین روزهای زمستون 95،سجاده امو رها کنم وبا چادر مقنعه بارونیم برم بالای پشت بوم خونه،هوا ملس، انگار نه انگار زمستونه...هوای این روزای شیراز مخصوصا امروز و امشب دقیقا شبیه خنکای هوای اردیبهشت ماه می مونه که نسیم خنکی گونه هاتو نوازش می کنه و حال خوشی بهت میده... خلاصه هوا خوش گوار و زمین پر نگار...

 دامن نقره فام آسمون شهر با ستاره و رگه های از ابر گلدوزی شده ؛بوی نان تازه نانوایی اون سمت خیابون با بوی شیرینی های تازه عمو قناد مشاممو نوازش می کنن...نمی دونم چقد ولی به اندازه ای که حس کردم کم کم داره خنکم میشه بالا پشت بوم قدم  زدم و به آسمون و به ستاره ها نگاه کردم،رد نور هواپیمایی ها رو گرفتم که تو دلم برای مسافراش آرزو کردم بسلامتی به مقصد برسن...وقتی از پله ها اومدم پایین و وارد خونه شدم،با پارچه های خوش رنگ و خوشگلی برخوردم که مامانم از توی گنجه در آورده بود تا ببره خیاط براش لباس بدوزه،رو به من کرد و گفت:دلم می خواد این دو تا پارچه رو تو انتخاب کنی و هر چی که دوست داری برات بدوزه،گفتم باشه مامان،حتما...گفت: خب پس بیا همین حالا بریم پیش خیاط تا اندازه بگیره... گفتم اول یه فکری برای هضم ناهاری که خوردم بکن،احساس سنگینی بدی دارم... رفت تو آشپزخونه با یه لیوان عرق نعنا،زنیان، آویشن و کمی نبات برگشت و گفت: اینو بخوری همه چی حله... و واقعا هم همه چی حل شد... اینم عکس پارچه های که مامانم درآورده...اون دو رنگ سفید و صورتی برای منه...باید برم پیش خیاط ببینم با اینا چی می تونه بدوزه...


http://uupload.ir/files/pi34_20161224_182215.jpg



اما اون بالا که بودم یاد  شب های افتادم که از اول ماه رمضون شروع شد و تا وقتی که نتیجه ارشد اومد ادامه داشت،چیزی نزدیک 90 شب...یاد قرار آسمونیمون، یاد اون شبای که سر ساعت 10 همه به آسمون نگاه می کردیم و به مدت 10 دقیقه برای هم دعا...یاد خاطرات اون شب ها...راستی چرا دیگه قرارمون برقرار نشد؟؟

ما از دونفر شروع کردیم، یعنی من و هلنا وبعد به تعدادمون اضافه شد تا جایی که یه شب های 13 نفر شدیم...اما قرار دیگه ادامه دار نشد...ولی الان می خوام از دوستانم خواهش کنم اگر امکان داره دوباره قرارمون رو برقرار کنیم،ساعت رو من اعلام نمی کنم،چون با من باشه میذارم هنگامه اذان که آسمون واقعا نقره ایه و حس و حال خاصی تو وجود خودم هست،اما چون شهرهای دیگه ممکنه اذانشون دیرتر باشه و دوستان نتونن اون ساعت که برای شیراز میشه 5 و 15 دقیقه بیان سر قرار من ساعت رو اعلام نمی کنم، هرچند اگر 7 باشه خوبه، ولی بازهم اگر دوستان دوباره می خوان با من بیان سرقرار ممنون میشم ساعت رو اعلام کنن...



 برای آقای مهربونم: بوی حرم گرفته دستام...گویی همین حالا  انگشتان دستام به ضریح نقره ای و پنچره فولادت بوسه زدن..بوی حرم گرفته دستام،چشام دارن می بارن...بوی حرم گرفته دستام دلم داره پر می کشه به سویت...آقای مهربونم بیش از یک ساله که من رو دعوت نکردی...دلم هواتو کرده...عطر سبز رنگِ حرمت توی سجاده سپیده امه و امشب عجیب بوی حرم گرفته دستام...کاشکی یه بار دیگه منو دعوت کنی...کاشکی دوباره اجازه خوندن اذن دخول باب الجوادت رو بهم بدی...کاشکی دوباره من باشم و صحن سقاخونه،گنبد طلا و پنجره فولاد...کاشکی دوباره اشک باشه و اشک و اشک و برآورده شدن یه دلخواسته...کاشکی دوباره بشنوم صدای بال کبوتری و برگردم به سمتش و ببینم دلخواسته امو به بالاش بسته و داره می بره آسمون...

http://uupload.ir/files/w1xa_236x235_1480406172018087.jpg



کاشکی دوباره یه گوشه دنج و خلوت بشینم و نگاهمو گره بزنم به گنبد طلات...کاشکی دوباره بخونم زیارت خاصه امام رضارو!!می دونی که من همیشه تنهایی میایم دیدنت...کاشکی من باشم تو و آرامشی که تمومی نداره...منو بطلب آقا...

http://uupload.ir/files/ag8d_236x236_1480435230062927.jpg




[ شنبه 4 دی 1395 ] [ 20:40 ] [ دختری از جنس الماس ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic