شب های نقره ای

با یاد خدایی که همین حوالیست...کنار من و تو

دلی که دوست داشتن ها را پس می زند

دستام خسته شده بود،کتف، شونه و بازوهام درد گرفته بود...گونه هام یخ کرده بود،سوزش بینیم اذیتم می کرد،دندونام بهم می خوردن و صدام کم کم داشت می لرزید...سرگیجه گرفته بودم از بس از این طرف رفتم اونطرف و ازاون طرف اومدم این طرف...آخر مجبور شدم بهش گفتم، ببخشید من سردمه و همه اینای که نوشتم رو بهش گفتم،بازم ول کن نبود...خلاصه وقتی گوشی رو قطع کردم، روی صفحه اش نوشته شده بود 58 دقیقه و 1 ثانیه...یه نفس راحت کشیدم و از بالای پشت بوم خونه اومدم پایین...بعد از یه عمری یه گوشی برداشتم از این گوشی های هوشمند،یه ذره وزنش سنگینه، خیلی نمی تونم بگیرمش تودست...برای همین 58 دقیقه واقعا برام سخت بود و از کت و کول افتادم...

از سال 92 می شناختمش،رابط خبریم تو یکی از شهرستان های شرقی استان فارس بود،چندین ماه تلفنی ارتباط داشتیم اونم صرفا بخاطر خبرهای که ارسال می کرد و راهنمایی های که می خواست تا یه خبر رو بهتر بنویسه،از همون روزهای اول همش می گفت: خانم...وقتی با شما حرف می زنم فکر می کنم دارم با یه گوینده حرف می زنم، شما باید گوینده می شدین...اولین باری که اومد شیراز و محل کارم و من رو دید،شوکه شده بود،تعجب کرده بود...خیلی رک بود...بهم گفت: من فکر نمی کردم شما اینقد محجبه باشید،فکر نمی کردم اینقد آروم باشید،صداتون می خوره خیلی شر باشید،منم فقط لبخند زدم وگفتم: بله هر کسی اول صدای من رو می شنوه وبعد خودم رو می بینه دقیقا حرفای شما رو می زنه...

توی یک سال و 9 ماهی که من روابط عمومی اون اداره بودم، مدام خبر می فرستاد، پیگیر بود وتوی موارد مختلفی ازم نظر می خواست و مشورت می گرفت...بعد از بیرون اومدن ازاون اداره ارتباطش رو قطع نکرد، هر از گاهی پیامی، تماسی می گرفت و...

تا این که چند روزی بود توی واتس آپ پیام های مناسبتی و روانشناسی و... غیره می فرستاد، منم فقط می خوندم و یه شکلک می فرستادم...ولی پریشب پیام داد و گفت: می خواد زنگ بزنه، منم گفتم حتما مثل همیشه می خواد احوالپرسی کنی و حتما راهنمایی می خواد...رفتم بالا پشت بوم،چون توی خونه همراه اول آنتن نمیده...بعد از احوالپرسی...بی مقدمه گفت: شما که اینقد مهربونی، فلانی و...چرا ازدواج نکردی؟؟منم گفتم، والا کسی منو نمی خواد...اون گفت: ولی یه کسی هست شما رو می خواد اونم خیلی زیاد...گفتم عجب!!خلاصه کنم،بعد از کلی مسخره کردن از طرف من، گفت: با من ازدواج می کنی؟؟

حالا این که من چی گفتم،بماند،چون خیلی مهم نیست...بهش تاکید کردم و گفتم  اگرکسی من رو نمی خواد، منظورم فقط یه نفره نه همه آدم ها...


اون بنده خدا که دوسال ازمن کوچکتره، ظاهرا کاخ آرزوهاشو بامن ساخته بوده!!من عروس رویاهاش هستم،آخرش بهم گفت: خانم فلانی من منتظرم، گفتم،منتظر چی؟؟گفت:  که ی هروزی بهم بگی ازمن خوشت اومده...خندیدم، اونم خنده بدی کردم،گفتم برای من قابل احترام و ارزشمند هستین اما این دلیل نمیشه که بخوام بهتون فکر کنم...حالا از پریشب تا حالا، نه به پیام کوتاهاش جواب میدم،نه به پیام های واتس آپ وتلگرامش و نه هیچ چیز دیگه ای...

به قول نادر ابراهیمی:


قلب،مهمانخانه نیست که آدم‌ ها بیایند دوسه ساعت یا دو سه روز توی آن بمانند وبعد بروند...


قلب،لانه‌ ی گنجشک نیست که دربهارساخته  بشود و در پاییز باد آن را با خودش ببرد...


 قلب،راستش نمی دانم چیست؟


اما این را می دانم که فقط جای آدمهای خیلی خیلی خوب است...


نمی خوام بگم اون آدم بدیه نه، یا نمی خوام اون کسی که اومد و توی قلب من جا گرفت(البته الان دیگه نیست) آدم خوبیه نه، اینم نیست چون هیچ کسی اندازه اون منو اذیت نکرد... ولی دله دیگه!!حالیش نیست اگر حالیش بود میشدعقل...ای کاش تا آخر عمرم دیگه هیچ کسی منو برای شریک زندگیش انتخاب نکنه که من نتونم شریکش بشم...



http://uupload.ir/files/1xv5_236x419_1480511574875639.jpg



[ چهارشنبه 1 دی 1395 ] [ 22:30 ] [ دختری از جنس الماس ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات