شب های نقره ای

با یاد خدایی که همین حوالیست...کنار من و تو

پدر و مادرهای که دمِ در گذاشته می شوند

زیر آسمان شهر، در گوشه یک چهار راه، مادری ایستاده است که صورتش را با چادری پوشانده که نمی شود گفت مشکی، چرا که رنگش پریده و به قهوه ای می خورد و از مردم درخواست کمک می کند، مادری که دست خط روزگار برصورتش نشان دهنده سن و سالش است.

شیرازه: همه ما در طول زندگی با پدران و مادرانی مُسنی که چروک دستها و خطوط صورتشان نشان از گذر ایام بر آنها است؛ زندگی کرده ایم یا اگر زندگی هم نکرده باشیم، آنها را دیده ایم، خیلی از مردم احترام و توجه به افراد مسن را یک وظیفه، یک تکلیف و یک امر ضروری می دانند، اما در میان ما دختران و پسرانی هستند که  نه تنها به پدر ومادر پیرشان توجهی نمی کنند بلکه با رفتاری که دارند باعث رنجش سرمایه های گرانبهای زندگیشان می شوند، سرمایه هایی که قطعا خیر و برکت زندگی از وجود و حضور آنها سرچشمه می گیرد.

در زیر آسمان شهر، همین نزدیکی ها، کنار چهارراه ها، در پیاده روها و... با پدران و مادرانی برخورد می کنیم که علی رغم کهولت سن، از رهگذران درخواست کمک می کنند.

در حالی که هوای این روزهای شیراز سرد شده و رهگذران بر قدم هایشان می افزایند تا هر چه زودتر به کانون گرم خانواده برسند، ولی کسانی هستند که خانه و خانواده ای ندارند تا منتظرشان باشند، اما عده ای هم هستند که هم خانه دارند و هم خانواده اما به گفته خودشان کسی منتظرشان نیست.

خبرنگار شیرازه در میان کوچه و خیابان های شهر شنونده درد دل پدران و مادرانی بود که فرزندانشان هر روز صبح آنها را محترمانه بیرون می کنند! تا خودشان تامین کننده نیازها و خواسته هایشان باشند.


یکی از پدران مسنی که مورد بی مهری پسر و عروسش قرار گرفته است، می گوید: همسرم خیلی وقت است که فوت کرده و من با تنها پسرم زندگی می کنم، خانه از خودم است اما بخاطر این که پسر و عروسم هر دو کارمند هستند و صبح زود باید سرکار بروند من هم باید با آنها بیدار شوم و همراه آنها از خانه بیرون بروم.

این پدر پیر که به عصایش تکیه کرده است و انگار برف بر سر و صورتش نشسته، نگاهش را به انتهای آسمان می اندازد و با صدای لرزان ادامه می دهد: می دانی دخترم، این که هر روز صبح زود از خانه بیرون می شوم ادامه این گزارش که از نمونه کارهای خبری خودم هست را از اینجا بخوانید....لازم که بگم تیتر خودم همینی بود که نوشتم اما یکی ازهمکارام تیتر رو عوض کردن من هم گفتم اشکالی نداره.... یکی از گزارش های بود که با اشک نوشتمش....



[ چهارشنبه 3 آذر 1395 ] [ 18:22 ] [ دختری از جنس الماس ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات