نیازمندی این روزهای مردم سرزمین من

کف اتاق رو باز دراز کشیدم و به سقف آینه کاری شده اون زل زدم،شاید به یک دقیقه نرسید که احساس کردم دارم خفه میشم و بلند شدم و رفتم بالا پشت بوم و چند دقیقه ای قدم زدم و نفس عمیق کشیدم...

چند ماهی میشه که نمی تونم نفس عمیق بکشم،عمیق ترین نفسم تا گلوم به زور می رسه، احساس می کنم یه استخون سر گنده بین راه قلب و معده ام رو گرفته!!مدام باید برم تو بالکن یا بالا پشت بوم!! احساس می کنم یه چیزی شبیه یه کوه بزرگ،یا یه کشتی شکسته رو قلبم سنگینی می کنه!! شبا که می خوام بخوم اصلا به سقف نگاه نمی کنم چون وقتی بهش نگاه می کنم احساس می کنم دارم جون میدم!!! به خواهرم میگم اگه من بمیرم بذارنم توی قبر اولین شبِ اونجا، حتما خفه میشم!!

همیشه عاشق زمستون بودم،تا زمستون برسه و سرما و بارون بیاره جونمرگ میشدم، اصلا حال خوشی داشتم!! اما امسال زمستون نبود که!! نه از بارون خبری بود و نه از سرما...دوستان چند ساله من می دونن هر سال این وقت( بهمن ماه) من یه پست ویژه داشتم چون بهمن، ماه خونواده ماهست بخاطر تولد چندین نفرمون!! اما امسال زمستون آبستن حوادث و اتفاقات ناخوشایندی بود! نه تنها برای من، بلکه برای همه مردم سرزمینم...


6 روز گذشت!! 6 روز از انتظار مادران،پدران، همسران و بچه های که انتظار برای آنها پایان ندارد! به گمانم دختران عروسک به بغل برای همیشه منتظر برگشت پدرانشان هستند!! همسران و مادرانی که آتش دلشان هیچ وقت خاموش نمی شود!! و...

6 روز گذشته مطالب زیادی از فیلم گرفته تا عکس و نوشته برای این حادثه دردناک منتشر شده،اما من توی این مدت فقط رو باز و با لباس کارم و باچادر دراز کشیدم کف  اتاقی که روشن و نور داره، اتاقی که سقفش بلنده!! اتاقی که فرش داره!! اتاقی که خواهرم کنارمه و صدای اعضای خونواده امو می شنوم اما نتونستم یک دقیقه دراز بکشم چون خودم گذاشته بودم جای کسای که زیر تلی از آتش و آب و آهن دراز شدن،چی به سرشون اومده؟ اون لحظه ها به چی فکر می کردن؟ شاید شاهد سوختن بالای همدیگه بودن و کاری از دستشون برنمی اومده!شاید...شاید... و شاید...

دوشنبه هفته پیش با مادر وخواهر سه شهید مصاحبه داشتم،مصاحبه ای سنگین و نفس گیر که بارها سکوت کردم و حتی نتونستم نفس بکشم و شاهد اشک و بغض اون مادر و خواهر بودم...یکی از پسرای این مادر سال 61 توی زاغه مهمات می سوزه و حتی خاکسترشم به دستشون نمی رسه و یه قبر نمادین براش درست می کنن!! اما سه سال بعد برادر دوم هم جاوید الاثر میشه و بعد از 13 سال فقط یک پلاک ازش به دست می آید...این قبر خالی می مونه تا این که سومین پسر هم که جانباز 70 درصد و استاد یکی از دانشگاه های کشور بود شهید میشه و پیکر اون رو توی اون قبر دفن می کنن... وقتی با عکاس از اون خونه بیرون اومدم نمی دونستم کجام!! با خودم می گفتم اینا کی هستن با این همه صبر؟ بعد به خودم گفتم توهم به خودت میگی صبور!! لبخند تلخی زدم و گفتم صبر رو به هر کسی نمیدن! هر کسی نمی تونه صبور باشه!!

 یک اتفاق خوب

 یک خبر خوش

 یک معجزه بزرگ

 یک امید

 یک روشنایی

یک اشک از سر شوق

نیازمندی این روزهای مردم سرزمین من است درزمستانی که بازهم می تواند شادی آفرین باشد...


خدایا به بازماندگان حادثه پلاسکو صبر بده... ممکن تعدادی از اینا هم خاکسترشونم به دست نیاد... روحشون شاد...


برچسب ها: پلاسکو...آتش نشان...این روزها به قدری سردرگم و کلافه ام که نه از درس خبری است و نه از قبول شدن!! خودم میگم ارشد امسال همون 63 پارسال رو هم نمیارم!! امیدی نیست....،
[ سه شنبه 5 بهمن 1395 ] [ 11:55 ] [ دختری از جنس الماس ]

بدون تیتر اما با تامل

پدرم توی پذیرایی نماز می خواند و مادرم آنطرف تر دراز کشیده بود،صدای زنگ در منومجبور کرد از اتاق بیرون بیایم و از پشت آیفون بپرسم کیه؟؟ یه خانم با صدای گرفته ای گفت: ببخشید یه زن آبرو دارم دو تا دختر یتیم دارم یه کمکی بهم بکن، هر چی دارین اشکال نداره، برنج یا ...یه مکث کردم و گفتم باشید الان میام پایین...

رفتم سمت آشپزخونه که مامانم پرسید معصوم کی بود؟ گفتم یه بنده خدا کمک می خواست، گفته: هرچی باشه، اشکال نداره، برنج یا... مامانم دستش رو تکون داد و گفت: ولش کن،با تعجب به مامانم نگاه کردم و رفتم توی اتاق، رفتم سراغ  کیف کولی و کیف پولی رو درآوردم،ای داد بر من، پولی توش نیست که!! خواهرم به دادم رسید و گفت: از تو جیب مانتوم بردار...مبلغی رو برداشتم، چادر نماز مامانم پوشیدم و رفتم پایین دم در،درو که باز کردم پشت در نبود، اول سمت چپ نگاه کردم دیدم نیست به سمت راست نگاه کردم تا اون گوشه ایستاده...چادرش رو کشیده بود رو صورتش، فقط نوک بینیش مشخص بود،پول رو گذاشتم تو دستش، دستای که زبر و بود و خشک...اشک تو چشام دوید و سرمو بلند کردم سمت آسمون، می خواستم یه نفس عمیق بکشم که نفس کم آوردم و به ته دلم نرسید آخه تا گلوم بیشتر نرفت!! احساس کردم درِ خونه های دیگه هم زده اما کسی بهش کمک نکرده!! برگشتم بالا،مامانم گفت: کی بود؟ یه نگاه معنی دار بهش کردم و گفتم خدا!! مامانم که فهمیده بود از رفتارش دلخور شدم، سکوت کرد، ادامه دادم،مامان؟ هر کسی که میاد در خونه ات دست خالی برش نگردون...چون خدا تو رو انتخاب کرده به یکی دیگه از بنده هاش کمک کنی!!بعدشم خیلی خلاصه داستان اون پیر زن تنها رو براش گفتم که آرزو داشت خدا بیاد خونه اش...سه روز پشت سر هم خونه اش رو آب و جارو کرد و هر سه روز در خونه اش رو زدن!! اما پیرزن در خونه رو براشون باز نکرد یا حالا کمکی نکرد،به خدا گلایه کرد که منتظرت بودم اما نیومدی و خدا اومد به خوابش وگفت: من سه بار اومدم اما تو در رو به روم باز نکردی...اصلا بنده خدا نه، شاید خود خدابیاد در خونه ات،تو باید جوابشو ندی؟؟

لبخندی زد و گفت: تو از صبح میری سر کار تا عصر که میای خدا چندین بار میاد در خونه و میره!!گفتم این که خیلی خوبه،اونم ادامه داد: اگر این جوری پیش بره یه روزم من میشم خدا میرم دم در خونه بقیه!!

جوابی نداشتم که به مامانم بدم،اما دوستان یکی از واقعیت های تلخ جامعه امروز ما، علاوه بر کسانی که آشکارا گدایی می کنن و از وضع بد اقتصادی می نالن،کسای هم هستن که واقعا نیازمند هستن و آبرو دار و نمی تونن دستشون رو جلوی کسی دراز کنن...نمی دونم چی بگم ولی کاش خدا کاری بکند!!!




برچسب ها: سکوت می کنم اما این سکوت نشانه رضایتم نیست...به وقت آخرین شب های دی ماه 95،
[ سه شنبه 28 دی 1395 ] [ 18:45 ] [ دختری از جنس الماس ]

واقعا خوشبختی یعنی چی؟؟

بعضی وقت ها دنبال خوشبختی می گردم،فکر می کنم خوشبختی یعنی خیلی چیزا...مثلا یه حساب پر پول!! یه خونه بزرگ...یه ماشین  آخرین سیستم!!! یه همسر خوب ، مهربون، خوش تیپ و خوش قیافه... فکر می کنم خوشبختی یعنی زندگی توی یه کشور بهتر و یه شهر رویایی!! اما وقتی به  ته ته دلم  نگاه می کنم می بینم نه اینها خوبه،اصلا بد نیست!! اما شک دارم و به خودم میگم آیا واقعا اینها می تونن تو رو خوشبخت کنن؟؟

پرتقال رو از توی دیس میوه برداشتمو با پوست نصفش کردم،بعد که گوشتش رو خوردم ،پوست رو به تکه های کوچکتر بریدم و انداختم داخل فلاکس چای،یه کم چای خشک رو هم بهش اضافه کردم و بعد هم آب جوش و چند دقیقه ای منتظر شدم تا به اصطلاح دم بکشه،نشستم کنار دیوار و به پشتی تکیه زدم،پاهام رو دراز کردم و سینی استکان رو کشیدم طرف خودم،چای خوش رنگ با طعم پرتقال رو ریختم و با نبات خوردم...

یه حس خوب...یه آرامش وصف ناپذیر... یه حال عالی داشتم...شاید 45 دقیقه ای همین طور نشسته بودم و از این حس و حال لذت می بردم...به خودم گفتم، خوشبختی یعنی این...یعنی به پشتی کنار دیوار تکیه بزنی و پاهات رو دراز کنی و چای با طعم پرتقال بخوری...خوشبختی یعنی مادرت بالا پشت بوم جوجه کباب درست کنه و بوش به مشامت بخوره و دهانت رو آب بندازه...خوشبختی یعنی اینکه پدرت  کنارت با دقت روزنامه بخونه... خوشبختی یعنی خواهرت با لبخند صفحه شخصیش رو تو فضای مجازی چک کنه و با شوق و ذوق از پستاش بگه...خوشبختی یعنی داداشات پاک باشن و سالم و خیالت راحت باشه که الان توی مغازه دارن یه لقمه نون حلال در میارن...خوشبختی یعنی همین لحظه هایی که می گذره و اگه تو ازش استفاده و بهره نبری بدبختی....خوشبختی همین حس های خوب و نابیه که به تو آرامش میده!!!  اما نمی دونم آیا یه حساب پر پول، یه خونه بزرگ، یه ماشین آخرین سیستم و همسر خوب، خوش تیپ و خوش قیافه می تونه همین حس رو هم بهم بده یانه؟؟؟

خدایا بخاطر همه این حس های خوب ازت ممنونم...خدایا هزاران بار سپاس....


بفرمایید چای با طعم پرتقال

http://uupload.ir/files/cjxd_2017-01-12-20-11-41_deco.jpg


مخاطب: یکی از هموطنان خوبم از شمالغرب...آقا رضای بزرگوار...

هموطن خوبم سلام، ممنون از  احولپرسی شما، سپاس از اینکه وقت میذارید و مطالب رو می خونید...منم خوبم، خداروشکر،از ابراز لطف و محبت شما واقعا ممنونم...راستس اصلا اهل موسیقی گوش دادن نیستم...اتفاقا می خواستم پست امشب درباره گوش دادن موسیقی باشه و اینکه من علاقه ای ندارم ولی گذاشتمش توی یه فرصت دیگه بنویسمش...به مادر بزرگوارتون ویژه  سلام منو برسونید واز طرف من براشون آرزوی سلامتی و شادی کنید...

شادی زی...

مهرت افزون...




برچسب ها: به وقت یه شب دلپذیر دی ماه 95... حال دلتون تا همیشه خوب....شبتون آروم...،
[ پنجشنبه 23 دی 1395 ] [ 21:22 ] [ دختری از جنس الماس ]

من خودمم...مگه خودم چشه؟؟

یادش بخیر یه وقتای بود که اگر می خواستن بدونن دختری مجرده یا متاهل  اول به ابروهاش نگاه می کردن بعد به انگشت دست چپش که حلقه داره یا نه؟؟ یه زمانی کم کم مد شد دخترا ابروهاشون رو دخترونه اصلاح کنن!! یادمه سال 87 که دانشجوی دوره کاردانی دانشکده خبر شیراز بودم ، سعیده همکلاسیم که آرایشگری بلد بود، هر روزبهم گیر می دادمعصوم اگر ابروهات رو دخترونه برداری خیلی خوشگل میشی!!  یه لبخند می زدم و می گفتم بذار من همین طور زشت بمونم!! وقتی برای مامانم تعریف می کردم که سعیده خیلی دلش می خواد ابروهای منو اصلاح کنه،داداشم از تعجب چشاشو گرد می کرد و می گفت: تو یکی از   از ابرو  برداشتن حرف نزن که اگر برداریش تموم میشه!! گذشت و گذشت تا من برای تهران قبول شدم،اون زمان دیگه دخترا به طور کامل ابروهاشون رو اصلاح می کردن و یه مرحله از دخترونه بودن رفته بود بالاتر...خواهرم گفت: نمی خوای دستی به ابروهات بکشی؟ گفتم نه!! گفت: حداقل خط نازک پشت لبت رو بردار...گفتم دست بردار دختر،موهای صورت من بوره و مشخص نیست!! خلاصه گولم زد و من خامش شدم...

اما این روزها یه چیزای دیگه مد شده که برای انجامش باید یه پول هنگفتی بدی، بعد از تاتوی ابرو که زمان زیادی ازش نگذشته،این روزها خانم های محترم __فرقی هم نمی کنه چند ساله هستن__مبلغی بین 200 الی 500 تومن پول بی زبون رو میدن به آرایشگاه ها تا ابروهاشون رو هاشور کنن یا سایه بزنن...این که هیچی اعمال مختلفی روی مژه هاشون انجام میدن،تاتوی سایه انجام میدن و یه کارای که من حتی اسمشو هم نمی دونم،اما من هنوز اندر خم یک کوچه ام!!! این روزها دیگه دخترهای کم سن و سال هم دست به ابروها و صورتشون می برن ولی من هنوز ابروهام فابریکه...

آری این روزها خیلی چیزها عوض شده،دخترای چادری، دخترای ساده، پاک و معصوم اصلا دیده نمیشن!! همه چی شده ظاهر!!این روزها اگه صورت یه دختری زیر انواع و اقسام کرم پودرها،رژگونه ها نباشه، اگر ابروهاش تاتو، هاشور، یا سایه نباشه،اگر بالا، داخل و  پایین چشماش با انواع اقسام رنگ ها نقاشی نشده باشه، اگر موهای رنگ کرده اش زیر شال نازکش بیرون نباشه!!اگر لباس تنگ تنش نباشه که اندامش کاملا مشخص باشه!! اگر صورت و ابروهاش فابریک باشه، اگر لباش خشک باشه،اگر حجاب داشته باشه!! اگر شرم و حیا داشته باشه و موقعی که می خواد صحبت کنه صداش رو نازک نکنه و با ناز و ادا حرف نزنه و هزارن اگر دیگر!! اون دختر باید تا آخر عمرش تنها بمونه!!

این روزها ذائقه مردای ما کاملا عوض شده!! این روزها جنگ، جنگ ظاهر آدماس!! این روزها کسی به ذات، نیت و باطن آدما کاری نداره!!این روزها هر یک ساعت نزدیک به 20 طلاق توی کشور ثبت میشه که بررسی جامعه شناسان و روانشناسان میگه: ای کاش مردا و زن های ما دقت بیشتری توی انتخاب شریک زندگیشون می کردن و اسیر احساساتی که فقط ظاهرو می بینه نمیشدن!!!

من مخالف زیبایی نیستم، چون خداوند زیباست و زیبایی رو دوست داره!! اما زیبایی خدادادی! نه زیبایی های مصنوعی که با انواع و اقسام عمل های جراحی به دست میاد!!ولی من به همین ابروها و صورت فابریک،به همین حجاب و به همین سادگی افتخار می کنم هرچند برای کسی مهم نباشه، برای خودم که مهمه...

این روزها دیگه نه ابرو، نه حلقه نشون دهنده تاهل یا تجرد زن ها و دخترای ما نیست چون دخترای مجرد ابروهاشون از زنان متاهل نازکتره و انگشت چپ بیشتر زنان متاهل خالی از حلقه ازدواج!!

سخن آخر: اگر هنوز مردی پیدا میشه که به فراتر از ظاهر یه زن توجه می کنه و باطن و سیرت زن براش مهم باشه من خودم تا آخر عمرم کنیزیش رو می کنم، قول میدم!! اما مطمئنم که نیست!!


http://uupload.ir/files/q64e_index.jpg



برچسب ها: این نوشته تقدیم به هلنا که جز دخترای پاک معصوم و صورت فابریکه...به وقت یک شب کاملا خنثی دی ماه 95،
[ دوشنبه 20 دی 1395 ] [ 21:10 ] [ دختری از جنس الماس ]

کسی می خوام که منِ زشتو بیشتر از منِ زیبا دوست داشته باشه

آدم یک نفر را می خواهد که بلد باشد زشتی هایش را دوست داشته باشد وگرنه زیبایی را که همه دوست دارند!آدم کسی را می خواهد که صورت آرایش نکرده ی تازه از خواب بیدار شده اش را دوست داشته باشد! زیر چشم های گود رفته ی سیاهش را! زانو و آرنج پینه بسته اش را،ابروهای پر و دست نخورده اش را.

دل همه مان کسی را بیشتر می خواهد که آدم را توی تمام فین فین کردن های سرما خوردگی اش با دستمال های خیس و چشم های قرمز و پف کرده و خشکی دور دماغ از روزهای خنده های از ته دل و دندان های ردیف مرتب اش بیشتر دوست داشته باشد.

کسی که صدای هورت کشیدن سوپ و بالا کشیدن نوشیدنی ای که توی لیوان به آخرش رسیده است را با نی بیشتر می پسندد تا خوردن استیک با چاقو و چنگال را، همه ی ما کسی را بیشتر می خواهد که منِ زشتمان را بیشتر از من زیبایمان دوست داشته باشد.

کسی که کوتاهی قد و اضافه وزن و ریزش موهایمان ما را به او نزدیک تر کند،ما همه مان دلمان کسی را بیشتر می خواهد که سال ها بعد برای چروک های زیر چشم و خط های مورب دور دهانمان بمیرد...

کسی که با حوصله بنشیند دانه دانه تارهای سفید مویمان را ببافد،عینکمان را مثل چشم های پر فروغ روزهای اول آشنایی مان دوست داشته باشد و مراقب شکستنی هایمان باشد، قلب مان و حتی استخوان هایمان.همه ی ما پیرزن و پیرمردهای غرغرو و خودآزار و خودخواهی خواهیم شد که فرشته هایی می خواهیم که تا ابد به ما مثل روزاول نگاه کنند.پیرزن هاوپیرمردهایی که بیماری،خروپف،فراموشی،زشتی و ناتوانی جزیی از زندگی مان خواهد شد قطعا".

همه ی ما یک نفر را می خواهیم که سالهای سال روزهای سخت را به دلگرمی بودن ِهم بگذرانیم(زهرا_کمالی)



http://uupload.ir/files/gdnr_236x419_1483271435345144.png



برچسب ها: ممکنه یه مدت طولانی نتونم بنویسم، مجبورم از نوشته های که مربوط به دیگرانه استفاده کنم...ممنون از همه دوستانی که سر می زنن و ابراز محبت می کنن...،
[ جمعه 17 دی 1395 ] [ 22:40 ] [ دختری از جنس الماس ]

از بوی تو سرمستم

چشامو که باز کردم به روی ماه تو یه لبخند تحویل دادم و از بوی دل انگیز  و از عطر حضورت سرمست شدم... خمیازه ای کشیدم و اشک جمع شده تو چشامو با پشت دست پاک کردم،غلتی زدم و رومو از تو برگردونم،اما بوی دل انگیرت همچنان به مشامم می خورد،چند لحظه ای پشت به تو سپری شد،دوباره رومو به سمت تو که پشت پنجره اتاق نشسته بودی برگردونم و بازم بهت لبخند زدم...انگار بهم گفتی: پاشو دختر، پاشو خوابیدن دیگه کافیه و باید بلند شی!! اینقد دست دست نکن...چاره ای نبود باید دل از رختخواب می کندم و  پتو وبالش چسبیده به خودم رو می زدم کنار...بلند که شدم سرمو خم کردم و تو رو بو کردم و دستی به سرت کشیدم و گفتم ممنون ازاین که هستی...ممنون ازاین عطر دلپذیر و آرامش بخش...

زمانی که داشتم آماده میشدم و لباس می پوشیدم چشم ازم برنداشتی و منم از تو...باید از خونه می زدم بیرون...اما جای تو خوب نبود، آخه چند لحظه دیگه خورشید خانم می اومد سراغتو دامن طلاییشو رو سرت پهن می کرد و تو رو اذیت می کرد...باید جاتو عوض می کردم...خم شدم و دوباره بوت کردم و این بار قبل از این که از در اتاق برم بیرون،تو رو هم بردم و یه جای مناسب تر گذاشتمت تا دامن طلایی خورشید خانم اذیتت نکنه...

خب گل قشنگم مواظب خودت باش تا برگردم...دلم برای عطر حضورت تنگ میشه...

هواشناسی میگه: این روزها هوای بیشتر کلان شهرها آلوده اس! اما اینجا روسری آبی آسمان با  عطر خوش گل های نرگس بر سر مردم شهر جلوه گری می کند...این روزها بیشتر از هر زمان دیگری گل های نرگس در شهر و دیارم به چشم می آید و بوسه بر دستان مردم می زند...

http://uupload.ir/files/m5og_index.jpg


برچسب ها: به وقت 14 دی ماه 95 محل کار...،
[ سه شنبه 14 دی 1395 ] [ 12:52 ] [ دختری از جنس الماس ]

به تو که فکر می کنم نویسنده می شوم

دختر،دختر زیباترین چیزی است که خداوند به بندگانش هدیه می دهد،دختر یعنی یک دنیا دلدادگی،یک دنیا عشق، یک دنیا مهر و محبت،دختر یعنی مونس لحظات تنهایی و بی کسی مادر...دختر یعنی نسخه دوم مادر...دختر یعنی افتخار پدر...دختر یعنی برکت زندگی و در یک کلمه دختر یعنی تو...

وقتی تو دخترم باشی هیچ چیزی برایم سخت و زجرآور نیست،تو که دخترم باشی به عشق دیدن روی ماهت سختی لحظات و ثانیه ها برایم راحت می شود،آخر من وقتی دلتنگ می شوم ودلگیر، به تو فکر می کنم،به تویی که در آینده می خواهم در آغوش بگیرمت،اصلا من همیشه و هر لحظه به تو فکر می کنم،با تو زندگی می کنم،خوابت رو می بینم،اما می دانی چه وقت های بیشتر به تو فکر می کنم؟ وقتای که خیلی دلتنگ می شوم،وقتی دلگیرم،وقتی یاد خاطراتی که داشته ام می افتم،وقتی یاد نامهربانی های روزگار می افتم،آن وقت ها به تو که فکر می کنم آرام می گیرم، به تو که فکر می کنم،یک قطره اشک مهمان چشمانم می شود و از گوشه آن سرازیر می شود وبا لبخندی که بر لب دارم تلاقی می کند و یک نفس عمیق که مرا به روزهای آینده امیدوار می کند...

می دانی،من نه نویسنده ام نه شاعر...اما حضور تو در دنیای من مرا به سمت نویسنده شدن می برد...چند وقتی می شود که در کلاس های نویسندگی شرکت می کنم،وقتی شروع به نوشتن می کنم تنها و تنها به تو فکر می کنم که این فکر کردن باعث تولد واژه های می شود که در قالب جمله و یک متن بر روی کاغد به رقص در می آیند و استاد متعجب از این همه احساس...

این روزها وقتی از خواب بیدار می شوم و نسیم خنک صبحگاهان گونه هایم را نوازش می کند و در رویای شیرین هر روزه ام موهای خوشگل تو را گیس می کنم دلم می گیرد، آخر امروز هم مدارس ابتدایی شهر تو به دلیل آلودگی هوا تعطیل بود...اما بیش از 1000 کیلومتر این طرف تر از شهر تو،شهر من قرار دارد و آب و هوای این روزهایش اصلا شباهتی به زمستان ندارد...آسمانش آبی آبی به طوری که می شود تصویر خدا را در قاب آن ببینی...بوی دل انگیز گل های نرگس از کوچه و پس کوچه های شهر به مشام می رسد و خستگی روزانه رهگذارن را به جان می خرند وآرامش به آنها هدیه می کنند...ولی هوای شهر تو آلوده است و آسمانش کدر و تیره اما تنها آروزی من این است که آسمان این  روزهای دل تو آبی آبی باشد و هوای دلت صاف همچون آب زلال چشمه ساران...

http://uupload.ir/files/0f26_%D8%B3%D9%87_%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1.jpeg


برچسب ها: به وقت یکی از آروم ترین شب های زمستون 95...،
[ یکشنبه 12 دی 1395 ] [ 20:10 ] [ دختری از جنس الماس ]

تا میل خدا نباشه برگ از درخت نمی افته

وقتی بچه بودم،مادر بزرگم همیشه می گفت: تا میل خدا نباشه برگ از درخت نمی افته... معنیش رو نمی دونستم، با خودم فکر می کردم حتما خدا میاد یه برگی از درخت رو می چینه میندازه روی زمین...این حرف همیشه توی ذهنم بود...هر وقت هر جایی برگ درختی می افتاد رو زمین به خودم می گفتم خدا الان اینجاست... بزرگ شدم...حتی بعد از بزرگ شدن هم خیلی خوب معنی حرف مادر بزرگ خدا بیامرزم رو نمی فهمیدم...اما الان خیلی خوب می فهمم... خیلی خوب...می دونم هر اتفاقی که توی عالم هستی بیافته بدون اراده و خواست خداوند امکان پذیر نیست...می دونم پشت هر اتفاق خوشایند یا تلخ و ناگواری که روی میده و ممکنه برای هر کدوم از ماها پیش بیاد یه حکمتی هست که غیر از خود خدا کسی نمی دونه چیه!!

امروز بعد از کش و قوس زیادی که به خودم دادم به زور از رختخواب کنده شدم و رفتم کنکورآزمایشی یکی از موسسات آموزشی رو شرکت کردم،خب سوالاش خیلی آسون بود و سه تا کتاب رو جواب دادم...چندروزقبل که رفته بودم دفتر این موسسه تا با خدمات آموزشیش آشنا بشم...یه آقای اونجا بود و بعد از توضیحاتی که براش دادم و گفتم امسال وقتی کارنامه ارشد اومد رتبه ام شده بود 63،خیلی تعجب کرد و گفت: قبول نشدی؟؟؟خلاصه اون بنده خدا توضیحاتی رو بهم گفت و من تازه فهمیدم چقد اشتباه داشتم برای خوندن،کتاب های رو اصلا نباید می خوندم،سر جلسه یه سری سوالا رو نباید می زدم!!!  انتخاب رشته رو تو آخرین لحظه و بدون فکر انجام دادم...گویی عقل کل بودم که از هیچ کسی سوال نپرسیدم و کمک نگرفتم!!!

خواستم یه نفس عمیق بکشم و کلی افسوس بخورم، که یاد حرف مادربزرگم افتادم...تا میل خدا نباشه برگ از درخت نمی افته...یه جای افسوس به شرایط چند سال اخیرم فکر کردم مخصوصا امسال که خیلی دلم می خواست قبول بشم،خیلی فکر کردم و دیدم زندگیم مثل یه پازلِ بهم ریخته اس که باید  قطعاتش رو کنار هم بچینم، وقتی این کار رو کردم،فهمیدم و شک ندارم اگر امسال قبول می شدم با مشکلات زیادی دست و پنجه نرم می کردم و شاید اصلا نمی تونستم ادامه بدم و برمی گشتم...اشک تو چشام دوید و این بار نفس عمیقی کشیدم و گفتم، خدایا امیدوارم که به قسمت کوچیکی از حکمت تو پی برده باشم...آخه حس می کنم برای اولین بار به یه قسمت کوچیکی از حکمت یکی از کارهای خدا پی بردم...

یادم اومد یه زمانی توی قرآن خونده بودم وَمَا تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَةٍ إِلَّا یَعْلَمُهَا(و هیچ برگى فرو نمى‏ افتد مگر [اینكه] آن را مى‏ داند)الان متوجه شدم حرف مادر بزرگم سند قرآنی داشته ( سوره مبارکه انعام آیه 59)

خدا همه اسیران خاک رو رحمت کنه و بهشت برین خداوند جایگاهشون باشه...مادربزرگم خوبم بعد از 18 سال که از رفتنت می گذره، من امروز دلم برای تو خیلی تنگ شده...همیشه به خدا میگم حالا که مامان بزرگم و همین طور خاله بزرگم عمرشون به دنیا کم بود،میشه بجاش مامانم عمر زیادی بکنه،همیشه دعا می کنم مامانم عمر بابرکت و با عزتی داشته...کاش خدا دعامو مستجاب کنه....


http://uupload.ir/files/4vkg_khoda-office-photokade-10.jpg


برچسب ها: ظهر جمعه اس به یاد همه گل مریم های که زمان پرپرشان کرد؛کمی عاشق باش....شادی روح همه مادر بزرگ ها پدر بزرگ ها...شادی روح همه مامانا و باباهای که تا بهشت خدا پرکشیدن؛ صلوات....،
[ جمعه 10 دی 1395 ] [ 13:00 ] [ دختری از جنس الماس ]

همه چی آرومه...

اینجا شیراز است...اینجا فصل هاجای خود را گم کرده اند...اینجا نه سرمایی است، نه بارانی!! برف که بودنش خیلی بعید است... گویی زمستان هم در اینجا به خواب زمستانی رفته است...

اینجا بلبلان همچون  بهاران آواز مستانه سر می دهند...اینجا به جای روشن بودن بخاری اتوبوس پنجره ها باز می شوند...اینجا مردم با لباس گرم بیگانه اند...شعله بخاری ها همچون شعمی در دل شب های تار می سورند!! کاش خدا به فراتر از ما آدم های اینجا نگاه کند...به دیگر مخلوقاتش...به درختان،جانوران، پرندگان... و... کاش بخاطر اینها به ما آدم ها رحم کند...

اینجا همه چی آرومه... من چقد خوشبختم!!! باز هم جای شکرش باقی است که شیراز تنها کلان شهری است که آلودگی ندارد و می شود از هوای بهارگونه زمستانش لذت کافی را برد...اما دلم غصه دارد برای نیامدن باران...برای آبی که دارد کم کم برایمان به یک کابوس تبدیل می شود...دلم برای بلبلان غزل خوانی که ممکن است آوازش به خاموشی بگراید...برای گل های نرگسی که امسال شاد و خرم نیستند و گویی یک پژمردگی خاص روی گلبرگ های افسونگرش نشسته است...برای لب های خشک شهرم...برای لب های ترک خورده استانم غصه دارم...کاش خدا کاری بکند...برای آسمانی که ابری می شود، بغض می کند و اما نمی تواند ببارد...اینجا زمین تشنه یک بوسه آسمان است...اینجا به دل زمین مانده که آسمان گوش چشمی به او داشته باشد...

زمستان جان از پاییز عزیز و هزار رنگ که آبی برایمان گرم نشد حداقل تو آبرو داری کن...


http://uupload.ir/files/usbd_236x388_1480578015860272.jpg



برچسب ها: به وقت یه شب بهاری دی ماه 95،
[ سه شنبه 7 دی 1395 ] [ 21:40 ] [ دختری از جنس الماس ]

کسی می خواهم از جنس خودم

ازهمه چیز با ارزش تر و مهم تر این است که کسی را در زندگی داشته باشی که از جنسِ خودت باشد...

کسی که تو را بفهمد و احساساتت برایش عجیب و مسخره نباشد...!

مثلا همین که در سردترین شب های سال هوسِ قدم زدن می کنم و دلم بستنی های شکلاتی می خواهد...

مثلا همین که شبهای بارانی را در خانه تاب نمی آورم و دلم می خواهد برم زیر بارانُ خیس خیس به خانه برگردم...

مثلا همین که گاهی دلم میخواهد کودک لوسُ و لجبازی باشم و مدام ناز کنم و نازم را بکشند...

مثلا همین که احساساتم را زیاد از حد بروز می دهم و دلم می خواهد کسی باشد که مرا جورِ خاصی درست مثلِ دوست داشتن های خودم دوست بدارد...

مثلا همین که دلم برای عزیزانم زود به زود تنگ می شود...

مثلا همین انتظاری که از معشوقه ی نداشته ام دارم! که  دلم می خواهد او برایم لاک بزند و موهایم را ببافد و لباسی که قرار است بپوشم به سلیقه ی او باشد و می خواهم همه چیز را به سلیقه ی او خرید کنم...

شاید وقتی اینها را با ذوقی که دارم برای کسی که از جنس خودم نیست تعریف کنم به نظر او مسخره بیاید و فقط سرش را برایم تکان بدهد...هرکسی نمی تواند آدم را بفهمد و او را همینطور که هست دوست داشته باشد...

باید کسی را داشته باشی که از جنسِ خودت باشد.(المیرا دهنوی)



http://uupload.ir/files/0sjz_236x340_1480572269272320.jpg


بعضی  ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﺑﺎﻋﺚ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ ﮐﻪ ﺧﻨﺪﻩ ﺷﻤﺎ ﮐﻤﯽ ﺑﻠﻨﺪﺗﺮ،ﻟﺒﺨﻨﺪﺗﺎﻥ ﮐﻤﯽ ﺩﺭﺧﺸﺎﻥ ﺗﺮ،ﻭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺗﺎﻥ ﮐﻤﯽ ﺑﻬﺘﺮ ﺷﻮﺩ،ﺳﻌﯽ ﮐﻨﯿﺪ خودتان هم ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﺑﺎﺷﯿﺪ...






برچسب ها: امشب نگاه کن به اطرافت به خوشبختی هایت به کسانی که می دانی دوستت دارند و به خدایی که هرگز تنهایت نخواهد گذاشت... دلتون آروم،
[ دوشنبه 6 دی 1395 ] [ 19:55 ] [ دختری از جنس الماس ]