شب های نقره ای
با یاد خدایی که در این نزدیکیست... 
قالب وبلاگ
یه ذره سابقه نداره من تا این ساعت بیدار باشم، ولی امشب هم مهمان داشتیم هم خودم باید چند تا خبر می فرستادم برای همین بیدار بودم، داشتم نوت بوک رو خاموش می کردم که برم بخوابم،گفتم یه سر به وب لاگم بزنم،وقتی صندوق پیام رو چک کردم، یه پیام رو خوندم که خیلی ناراحتم کرد،پیام از طرف یکی از مخاطبین و خوانندگان خوبم، یکی از هموطنان ارجمندم از شمالغرب( آقا رضای بزرگوار بود)...امروز 5 اسفند ماه تولد ایشون هست،ولی من نمی دونستم،برام نوشتن که به من گفته بودن متولد 5 اسفند 69 هستن،ولی من یادم نمیاد که روز تولد رو گفته باشن،فقط سالش رو یادمه، من معمولا کامنت ها رو حذف نمی کنم،بعد از نوشتن این پست باید برم و ببینم واقعا برام نوشتن!!اگر نوشتن که وای برمن!!! که این حافظه رو باید گِل گرفت...اگر ننوشتن که من همین حالا و در اولین لحظه های روز 5 اسفند 95 با هزاران سبد گل یاس، میخک، رز و مریم که سپردم به هزاران قاصدک سپید تا ببرن شمالغرب و برن منزل آقا رضا تولدشون رو تبریک میگم...

آقا رضا هموطن خوبم...آقا رضا داداش مهربونم چه خوب شد که به دنیا آمدی دل تقویم به همین روزها خوش است...تولدت هزاران بار مبارک...داداش آستین ها رو بالا بزن و زودتر خوشحالمون کن...من مطمئنم دخترای شمالغرب دخترای خوب، خوشگل و اهل زندگی هستن ولی اگر احیانا کیس مناسب گیر نیوردین، بهم اعلام کنید، تا یه دخترخووووووب،خوووووووووووووب، خووووووووووووووووب، متولد 70 روز بهتون معرفی کنم...

آقا رضا بازم از طرف خودم و همه دوستانم توی این فضا تولدت رو تبریک میگم....راستی من تلگرام ندارم........و راستی 5 اسفند تازه شروع شده، تازه 12 دقیقه از نیمه شب هم گذشته ولی هنوز تاریخ 4 اسفند رو نشون میده...



عکسهای متحرک  تولدت مبارکعکسهای متحرک  تولدت مبارک



                                             


عکسهای متحرک  تولدت مبارکعکسهای متحرک  تولدت مبارک

عکسهای متحرک  تولدت مبارکعکسهای متحرک  تولدت مبارک

عکسهای متحرک  تولدت مبارکعکسهای متحرک  تولدت مبارک



عکسهای متحرک  تولدت مبارک


عکسهای متحرک  تولدت مبارک


پی نوشت: رفتم و کامنت ها رو خوندم،متاسفانه درست بود و برای من نوشته بودین!! باید به حافظه ام شک کنم!!!


برچسب ها: مناسبتی....تولد....،
[ چهارشنبه 4 اسفند 1395 ] [ 00:12 ] [ دختری از جنس الماس ] [ نظرات ]
هر قدر سنم بیشتر می شود کمتر به قضاوت مردم در مورد خودم اهمیت می دهم،از این رو هر چقدر مسن تر می شوم بیشتر از زندگی لذت می برم ...حذف کردن آدمها از زندگیم به این معنی نیست که از آنها متنفرم!!معنای ساده اش این است که برای خودم احترام قائلم،هر کسی قرار نیست به هر قیمتی تا ابد با من بماند، لطف بسیار بزرگی در حق خودمان خواهیم کرد اگر کسانی که روحمان رامسموم می کنند را رها کرده و به آرامش پناه ببریم ...زندگی به من آموخت که هراشتباهی تاوانی دارد وهر پاداشی بهایی ...پنیر مجانی فقط در تله موش یافت می شود..( نوشته ای منتسب به سیمین بهبهانی)

نایت اسکین


دختری از جنس الماس نوشت: دوستان عزیزم و همراهان همیشگی شب های نقره ای سلام، امیدوارم خوب و سلامت باشید،چند روزی اصلا نرسیدم به وب لاگم سر بزنم،چقد دلم براش و برات تنگ شده بود،اما وقتی میام و ابراز محبت های شما رو می خونم این دلتنگی جای خودشو میده یه لبخند و احساس خوبی بهم دست میده... از همراهی همه شما عزیزانم ممنونم...اما چند روز پیش یکی از دوستان که نه اسمی نه آدرسی گذاشته، ازم تشکر کرده چون ناخواسته کمکش کردم،از اونجای که نظرش خصوصی بود اینجا جوابش رو میدم، دوست عزیزم خیلی خوشحالم که کمکت کردم چه خواسته چه ناخواسته...بالاخره من هم به یه دردی خوردم...

برای چندمین بار، قابل توجه مدیران و مسوولین میهن بلاگ:من دوست دارم توی وب لاگم از عکس استفاده کنم اما نمی تونم، چون عکس باید آپلود بشه و بعد از یه مدت که از پست ارسالی بگذره عکس توی متن باز نمیشه!!!


برچسب ها: به وقت اولین شب های آخرین ماه سال 95...حال من خوب است...خدایا به خاطر باهم بودنمان شکر....،
[ سه شنبه 3 اسفند 1395 ] [ 21:30 ] [ دختری از جنس الماس ] [ نظرات ]
صدایش همچون آهنگی روح نواز و دلنشین آرامش بخش است و دوست داشتنی.. این آهنگ بارها تکرار می شود و برای چندمین بار با تمام وجودم آن را می شنوم...احساس شوق، شور، شعف و آرامش زیادی توی قلبم دارم و روح و روانم از این آهنگِ بی نظیر در آرامش...

دلم می خواد یه نردبان بذارم به آسمان و بالا برم و دستان و پاهای خدایم را بوسه باران کنم و سر تعظیم و تسلیم به درگاه با عظمتش فرود بیارم بخاطر این آهنگی که یه هفته اس در جای جای استان فارس و شهر شیراز طنین انداز کرده...اما  فقط تونستم زیر قطره های آب دار و آسمان نقره ای شهرم، بالا پشت بوم خونه سجاده عشق رو پهن کنم و دستان خالی اما امیدوارم رو به سمتش بلند کنم و با اشک و لبخندم ازش بخاطر این همه نعمت و مهربونی تشکر کنم...

بله دوستان عزیزم،از یکشنبه تا الان هوای شیراز ابری و بارونیه،اینقد بارون اومده، اونم بارون نم نم که شهر چهره جدیدی به خودش گرفته و نوید بخش بهاری پر امید و سر سبز رو به مردم این دیار داده... توی این چند روز اینقد ذوق و شوق داشتم اینقد حالم خوبه که دلم نمی خواد تحت هیچ شرایطی تموم بشه...الانم از پشت پنجره اتقاق بیرون رو می بینم و صدای بارون که گویی صدای پای خداست...

خدایا!! ای خوب...ای مهربون...ای عشق...ای محبوب...ای معبود... ای معشوق من از طرف خودم و همه مردم شهر و دیارم بخاطر این نعمت فوق العاده زیبا و دوست داشتنی سر تعظیم و تسلیم فرود میارم و بخاطر اون ازتو تشکر می کنم....خدایا هزاران هزار بار شکر...


برچسب ها: به وقت آخرین شب های بارونی بهمن 95....حال من خوب است خیلی هم خوووووووووب....خدایا بخاطر با هم بودنمون سپاس...خدایا بخاطر همه چیز سپاس...،
[ پنجشنبه 28 بهمن 1395 ] [ 22:22 ] [ دختری از جنس الماس ] [ نظرات ]
برخی گمان می کنند با تغییر محل سکونت، آدمهای تازه دور خود جمع کردن، تغییر شغل یا مسافرت می توانند از شرّ مشکلاتشان خلاص شوند، فراموش می کنند که هر جا بروند خودشان را همراه می برند، نمی توانیم از آنچه که هستیم فرار کنیم!!


اگر در شیکاگو افسرده باشیم، در لوس آنجلس هم احساس افسردگی خواهیم کرد!با تغییر صحنه ممکن است مدتی اوضاع بهتر بنماید، با این حال رفته رفته همان رفتارهای پیشین را در پیش خواهیم گرفت، همان کمبودها، همان روحیّه، همان احساسها باز به سراغمان خواهد آمد...

این امر در عشق هم صادق است؛ به زعم خودمان انتخابمان نادرست بوده است، بنابراین توقّف می کنیم و با کس دیگری همسفر می شویم...

روز از نو روزی از نو ! باز هم چندی احساس خوشبختی می کنیم و با کسی دیگر همسفر می شویم، دیری نمیگذرد که در می یابیم هنوز اندر خم همان کوچه اوّلیم، مضطرب، ناخوشبخت و زیاده خواه...

دگرگونی ها را باید در درون محقّق کنیم نه در بیرون،همین است و بس! می توان انتخاب کرد، اما نمی توان از رنج حاصل از انتخاب در امان ماند...
 
 زاده برای عشق _ لئوبوسکالیا
 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعكس، كد موسیقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com





گذشته آدما مث خاکی می مونه که رو یه قالی کهنه و قدیمی نشسته؛اینکه چوب دستت بگیری و هی بکوبی به اون قالی، فقط گردوخاکشو بلند می کنه و می فرسته ته حلقت و باعث آزار خودت میشه، گذشته ها و آدمای گذشته رو به حال خودشون بذارین چون اگه قرار بود جایی تو زندگی شما داشته باشن الان پیشتون بودن...


 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعكس، كد موسیقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com


هیچوقت به آنچه دوست ندارید توجه نکنید، واقعیت اینجاست که وقتی روی چیزی که  نمی خواهید متمرکز می شوید و درباره اش حرف می زنید، درباره اش  تحقیق می کنید و یا عیب هایش را تجسم می کنید در واقع در حال آفرینش  آن هستید و به آن قدرت می دهید تا بیشتر و بیشتر شمارا عصبانی و ناراحت کند، آرامشت خیلی با ارزشه، نمیشه روش قیمت گذاشت... یکی داره روانتو نابود میکنه حذفش کن وگرنه یه روز میبینی هیچی ازت نمونده...

برچسب ها: زندگیتان را خالى از آدمهاى نصفه و نیمه كنید! یك نفر باید باشد كامل ناب همیشه( علی قاضی نظام)،
[ سه شنبه 26 بهمن 1395 ] [ 23:00 ] [ دختری از جنس الماس ] [ نظرات ]
آبان ماه 92 بود که برای یکی از پستام( مامان معنوی که توی بلاگفا نوشته بودم) نظرگذاشته بود...و همین باعث دوستی من و اون شد تا به امروز...توی شادی ها و غم هام شریک بود مثل بقیه دوستام، توی اشک ها و لبخندهام همراهم بود...باهم در ارتباط بودیم، هستیم و خواهیم بود...از زندگی خصوصیش همینقد بگم که پدرش بود اما سایه اونو رو سرش نداشت، یه خواهر کوچکتر از خودش داره...دو خواهر هنرمند، فرزانه و فریبا(  فریبا حافظ قرآن هست) خواهران تحصیل کرده توی یکی از روستاهای رفسنجان( استان کرمان)...اگر بخوام از فرزانه بنویسم از مثنوی 70من هم می گذره،همینقد بگم که بسیار زرنگ،پرازانرژی،پرشور،سرشاراز حس ناب زندگی...لیسانسش رو که گرفت شروع به کار کرد...با همون حقوق خیلی کم نون آور خونواده سه نفریشون شد،گواهی نامه اش رو گرفت و یه پراید خرید...خونه اشون رو کم کم درست کرد و تمام وسایل و امکاناتش رو ذره ذره تکمیل کرد...

اون توی همه تصمیم ها و کارهای که می خواست انجام بده با من مشورت می کرد از جمله درباره ازدواج و خواستگارای که داشت...خداییش کم هم خواهان نداشت ولی هیچ کدوم به دلش نبود... تا این که چند ماهیه یه مرد خوشبخت پیدا شده و تونسته دلش رو بعد از کش و قوس های زیاد به دست بیاره و از چند شب پیش که براش قرآن و انگشتر بردن مرحله جدیدی از زندگیش رو شروع کرده...

دختر کویر که اسم وب لاگیش الناز و اسم خودش فرزانه اس،چند شبه که مزه عشقو چشیده و داره خودش رو آماده می کنه برای مراسم نامزدی....

الناز عزیزم،دختر زیبای کویر...من مطمئنم تو خوشگل ترین عروس کویر میشی و چشمان زیبایت همچون ستاره های درخشان کویر، شب های از این به بعد زندگی مردی به اسم محمد رو  روشن می کنه...امیدوارم که این مرد، قدر وجود و حضور پر مهر،پر خیر وبرکت تو رو توی زندگیش بدونه و قبل از این که همسرت باشه، دوستت باشه و قبل از این که دوستت باشه بتونه با عشق و محبت خودش، مهر پدری رو که  سال ها ازش محروم بودی رو هم بهت هدیه بده...

الناز عزیزم از طرف خودم و خونواده ام، همین طورهمه دوستان خوبم توی این فضا آغاز سفر دائمی و شریک شدنت توی عشق رو صمیمانه تبریک میگم و آروزی بهترین ها رو برای تو و آفا محمد دارم....


http://uupload.ir/files/nxgh_keder.ir-51.jpg

آرزو نوشت: آرزو می کنم به همین زودی پست های تبریک به همه دوستان مجردم تو این فضا رو بنویسم و به تک تکشون تبریک بگم و براشون آرزوی خوشبختی کنم...

برچسب ها: الناز عزیزم خیلی برات خوشحالم... دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور....،
[ شنبه 23 بهمن 1395 ] [ 22:33 ] [ دختری از جنس الماس ] [ نظرات ]
یه دفعه ای زد به سرمون که بلند شیم بریم مسافرت...شاید این وقت برای مسافرت رفتن، جنوب( هرمزگان به ویژه جزیره هاش خوب باشه، منم که خونه خواهرم همون حوالیه) اما ترجیح دادیم بریم تا حوالی پایتخت با اون هوای سرد، یخ، خشک و آلوده اش...ولی سفر پر بار و خوبی بود برای هردومون و حسابی خوش گذروندیم...4روز کامل توی پایتخت بودیم...خوردیم و خوابیدیم و رفتیم گشت و گذار...توی یه اتفاق نادر و بی نظیر گوشی همراهم رو فراموش کرده بودم ببرم...برای همین از طریق نصب تلگرام روی نوت بوک که همراهم بود، تونستم یه ارتباطاتی بگیرم...

یه روز که از پشت پنجره  اتاق  یکی از طبقات یه برج بلند دستامون رو زدیم بودیم به سینه وداشتیم بیرون رو نگاه می کردیم، ازم پرسید: دختر جان؟؟ گفتم جان...گفت: تو تلگرام، واتس آپ و اینستا و صد تا اسم دیگه... داری؟؟ نگاش کردم و گفتم خب، فقط واتس آپ و تلگرام، ادامه داد: از وقتی که داریش چی بهت اضافه شده؟؟ چی به دست آوردی؟؟ اصلا انتظار این سوال رو نداشتم برای همین جا خوردم و گفتم الان باید جواب بدم؟؟گفت: نه تا یه هفته فرصت داری، اگر توی این سفر که گوشی هم نداری بتونی جواب بدی خیلی خوبه...گفتم باشه...

اون گفت: می دونی معصوم،خیلی از آدم ها  دارن توی این دنیای بزرگ زندگی می کنن،زندگی آروم و شادی دارن...خیلی از همین آدما شاید اصلا گوشی نداشته باشن،شاید هم گوشی داشته باشن اما گوشی هوشمند و... نباشه که بخوان تلگرام، واتس آپ و .... داشته باشن،خیلی از همین آدما صفحه مجازی ندارن تا همه چیزشون رو از شخصی ترین و خصوصی ترین تا عمومی ترین رو با دیگران به اشتراک بذارن اما همین آدما خیلی شادن...خیلی از زندگیشون راضی هستن، دغدغه عکس گرفتن از کوچکترین اتفاق تا شخصی ترین مسائل زندگیشون رو ندارن...دغدغه سلفی گرفتن و لبخندهای مصنوعی که رو لب ها نقش می بنده...

ساکت بودم و داشتم با دقت به حرفاش گوش می کردم...می گفت: خیلی از آدم های این دنیای بزرگ اگر دلشون برای هم تنگ بشه بلند میشن و میرن همو می بینن یا در نهایت با یه تلفن 5 و 6 دقیقه ای حال هم رو می پرسن و صدای هم رو می شنون...برام حرفای قشنگی زد و من هم  خیلی از اونا رو پذیرفتم...


از روزی که سوالم از پرسید تا الان  6 روز گذشته، خیلی به سوالش فکر کردم...ساعت ها،لحظه به لحظه فکر کردم...دیدم گوشی که نباشه به هیچ جای بر نمی خوره... وقتی اومدم و گوشیم رو چک کردم غیر از پیام های تبلیغاتی همراه اول و یکی دو تماس از همکارای خبرنگار چیزی روی صفحه گوشیم نبود!! ویه چیز دیگه،فهمیدم که بدون گوشی هم میشه زندگی کرد و هیچ اتفاقی نمی افته!!


آهای همراه... آهای همسفر... آهای دوست خوب و صمیمی... الان می خوام جواب سوالت رو همینجا بدم،می دونم و مطمئنم که می خونیش...راستش من خیلی مقاومت کردم که وارد این شبکه های موبایلی نشم، اما بخاطر کارم مجبور شدم!! می دونم این توجیه خوبی نیست...واتس آپ رو تیر ماه 94 نصب کردم و تلگرام رو مرداد 94... بقیه چیزها هم که ندارم...راستش هیچی بهم اضافه نشده... هیچی که اضافه نشد خیلی وقتا هم اعصابم خورد شد.... خیلی وقت ها هم با دیدن یه عکس دلم گرفت...تلگرام که اصلا دوست ندارم چون صرفا بخاطر کانال رسانه ها دارمش...اما واتس آپ چون خواهرم جنوبه و هر روز از این طریق باهاش حرف می زنم نگهش داشتم....

امروز از صبح تا الان یه تصمیم گرفتم که می خوام برات بنویسمش...راستش من هم می خوام یکی از همون خیلی آدمای باشم که تو گفتی،یه گوشی ساده و دیگر هیچ...هرکسی که دلش برای من تنگ شد،اگرمی تونه به دیدنم بیاد، اگر نه تماس بگیره...منم اگر دلم برای عزیزانم، برای دوستانم تنگ شد، تا اونجای که بتونم بهشون سر می زنم و چشم در چشمون از ته دلم برای شادی ها و موفقیت هام می خندم و برای دلتنگی ها و غصه هام اشک می ریزم، اگرم برام امکان پذیر نبود تماس می گیرم و احساس شادی و خوشحالی یا ناراحتی و دلتنگیم رو از طریق تن صدام منتقل می کنم...دیگه نمی خوام با گذاشتن عکس، عکس نوشته و استاتوس حالم رو بیان کنم!!دیگه نمی خوام از روی عکس عزیزام و نوشته هاشون بدونم حالشون خوبه یا خوب نیست؟؟ تا اطلاع ثانوی تحریم کردم...برای همین تلگرام رو  حذف کردم، اما واتس آپ رو تا چند روز آینده درباره اش تصمیم می گیرم که اینم اگر قراره باشه،براش برنامه می ریزم و یه ساعت مشخص به پیامام جواب میدم و گرنه از خیر و شر  همین هم می گذرم...

شاید بپرسی شب های نقره ای چی میشه؟؟؟الان میگم، شب های نقره ای هست،ممکنه مدتی غیر فعال بشه، یا مدتی ننویسم ولی کماکان هست، فعلا برنامه ای برای نبودنش ندارم....


فراتر از متن و چند تا نکته:

نکته اول: ممکنه یه وقتای شب ای نقره ای موقت در دسترس نباشه، ولی همیشگی نیست و بازم در دسترس قرار می گیره...

نکته دوم: همونطور که گفتم خونه خواهرم، جنوب( هرمزگان) هست، ممکنه یه سفر چند روزه رو برم خونه اشون و سری به جزایر زیبای کیش و قشم...


نکته سوم:اون کسی که توی سفر چند روزه ام به پایتخت همراهم بود، عقل و منطقی بود که خیلی وقته ازش استفاده نکرده بودم....




برچسب ها: زندگی بدون شبکه های موبایلی هم جریان داره....از همه دوستانی که توی نبودن سر زدن و ابراز محبت کردن ویژه تشکر می کنم،
[ جمعه 22 بهمن 1395 ] [ 20:10 ] [ دختری از جنس الماس ] [ نظرات ]
دوستان عزیز و همراهان همیشگی سلام، امیدوارم که خوب و سلامت باشید...


چندروزی نیستم...اومدین نبودم حتما روی  یه تکه کاغذ بنویسید و بگید: اومدیم نبودی تا وقتی برگشتم بهتون سر بزنم...


به امیددیدار....



برچسب ها: به امید دیدار...،
[ شنبه 16 بهمن 1395 ] [ 21:22 ] [ دختری از جنس الماس ] [ نظرات ]
به مامانم گفتم،مامان تو مطمئنی من 45 زمستون به دنیا اومدم؟؟با تعجب نگام می کنه و میگه: ها دختر،تازه بارون هم می اومد!!گفتم خب چرا تاریخ تولدم رو بزرگتر گرفتین و گذاشتین سوم مرداد؟؟ میگه: خب بخاطر که بابات معلم بود و دلش می خواست تو زودتر بری مدرسه!! میگم امان ازاین دلخواسته ها!! میگه: چرا مگه چی شده؟؟ میگم خب من اولا دوست داشتم همون تاریخ تولد و سال واقعی خودم رو می نوشتین تو شناسنامه ام!! دوما شما فکر نکردین که من خودم باید یه شناسنامه  داشته باشم برای خود خودم؟؟ نه که شناسنامه خواهر فوت شده رو بذارید برای من؟؟ سوما من حالا باید هر روز از پله های راهروهای دادگاه برم بالا و بیام پایین، استشهاد محلی جمع کنم، عقدنامه شما رو ببرم و کلی به این و اون زنگ بزنم تا سفارش کنن شناسنامه ام رو عوض کنن و تاریخ تولد دقیقم رو بنویسن!!

از مرداد 92 تا الان که وب لاگ دارم،همه تاریخ های تولدم که پست نوشتم رو یادم هست،چه دوستای که اینجا داشتم...جمع می شدیم دور هم و باهم حرف می زدیم،امشب اومدم کامنت های که برای اون سالها نوشته بودن رو نگاه می کردم!! یاد همه اشون بخیر...معصومه خواهریم تهران،الناز رفسنجان،آزاده،فاطمه و صبور خواهرم یزد، دوست خوبم در دعای بی انتها،مریم اصفهان،نیما ساری، امیر نیشابور،هلناو الهام ایلام،مریم شیراز و مریم بجنورد،محمد اصفهان، افسانه خوزستان و... همه کامنتاشون رو خوندم،یاد همه اشون بخیر...اما امسال فقط هلنا و مریم(شیراز)اینجا تبریک گفتن ومریم از بجنورد توی تلگرام...چی شد جمع های دوستانه امون؟؟ چی شد اون همه خاطره؟؟ ازتون یه خواهش دارم اگر هنوزم به صفحه ام سر می زنید برام یه پیام بذارید...

توی وب لاگ های میهن بلاگ که نگاه می کردم، یکی از دوستان وب لاگ نویس نوشته بود، که می خواد وب لاگش رو حذف کنه،نوشته بودبازدید کننده کم داره، نوشته بود با وجود شبکه های مجازی موبایلی از جمله اینستاگرام کسی دیگه به وب لاگ سر نمی زنه!!و...


قدیما می گفتن: هر کی از ننه اش قهر می کنه،میره و خواننده میشه، ولی من میگم امروزه هر کی از ننه اش قهر می کنه، میره اینستاگرام و یه صفحه درست می کنه و بقیه ماجرا...

من که هیچ وقتی سراغ این موجود عجیب الخلقه نمیرم،چون معتقدم همین اینستاگرام باعث مشکلات زیادی توی خونواده ها شده، به ویژه بین زن و مردهای متاهل...معتقدم خیلی از آداب ، رسوم و فرهنگ غنی ایرانی و اسلامی ما توی همین فضا از بین رفته!! هنجاری دیگه وجود نداره!! خط قرمزی هم نیست!! حریم شخصی و خصوصی معناش رو از دست داده!! وخیلی چیزای دیگه...


همه اینا رو نوشتم که بگم،من خودم به شخصه نوشتن رو دوست دارم،وب لاگ هم نداشته باشم توی دفتر می نویسم،چون نوشتن بهم آرامش میده!! اما همین من هم اگه خواننده هام کم بشن و دیگه تمایلی به خوندن مطالبم نباشه ترجیح میدم فقط برای خودم بنویسم و فقط خدا خواننده باشه...الحمدلله و با وجود همه شبکه های موبایلی هنوزم دوستانم سر می زنن!! هلنا که همیشه،صبور خواهرم، مریم،آزاده، محمد و آقا رضا از شمالغرب، که وب لاگ هم ندارن ولی سر می زنن و من رو با حضورشون دلگرم می کنن و دوستان رهگذری که شاید من نشناسمشون...همه شماها به من دلگرمی میدین و همراهیتون برام بسیار ارزشمنده....

مخاطب: امیر از نیشابور... راستش خودم فکر که نمی کنم هنوزم مطالبم رو بخونی، ولی اگر گذری این نوشته رو خوندی برام پیام بذار!!!

از مریم عزیزم( شیراز) که هم اینجا هم توی تلگرام برام پیام تبریک فرستاد،هلنای مهربونم(ایلام) که اینجا برام پیام تبریک گذاشت و همین طور مریم ملوسم(بجنورد) که از طریق تلگرام پیام تبریک فرستاد ویژه تشکر می کنم...


http://uupload.ir/files/9vel_photo_2017-01-24_19-57-49_-_copy.jpg



برچسب ها: گویی خبرهای ناخوشایند در آخرین ماه های سال 95 تمامی نداره...درگذشت حسن جوهرچی متین؛ محجوب و مردمی رو به همه دوستدارنشون تسلیت میگم...روحشون شاد...،
[ جمعه 15 بهمن 1395 ] [ 19:42 ] [ دختری از جنس الماس ] [ نظرات ]
گروهی از دخترها هستند که از میان تمام وسایل آرایش های دنیا،فقط یک ضد آفتاب توی کیفشان دارند...

روسری و چادرشان را بعد از بستن بند کفشهایشان بدون هیچ وسواسی سر می کنند، ناخنهایشان فقط وقتی بلند می شود که فصل امتحانات است و تمام حواسشان را شش دانگ،به نام  درس و مشق زده اند...

 دخترهایی که بجای خوردن حرص شکم چند میلی متریشان،با اشتها ته دیگهای سیب زمینی را می خورند،با صدای بلند می خندند،هنگام گوش کردن آهنگ به نقطه ای زل نمی زنند،وقتی غروب آفتاب را نگاه می کنند بجای حرف زدن از رنگ غمگینش،رنگ نارنجی و قرمزش را به پاستیل تشبیه می کنند.

 دخترهایی که می گویند بیچاره جمعه!!کجایش دلگیر است؟؟جمعه روز استراحت و خواب است...
و شبها اگر کسی بخواهد با آنها حرف بزند باید قبل از ساعت 11سراغشان برود و صبحها هم اگر کاری به خوابشان نداشته باشید تا خود ظهر می خوابند،دخترهایی که شب را با دلتنگی و صبح را با دلتنگی شروع نمی کنند...


دخترهایی که حسرت گذشته ای که فکر می کردند قرار است آینده ای پر از عشق برایشان رقم بزند را نخواهند خورد...

دخترهایی قوی، که توی خاطراتشان برای نبودن کسی اشک نخواهند ریخت...

از خانم صفا سلدوزی بخاطر این نوشته خیلی خیلی تشکر می کنم،این نوشته خیلی به من شبیه!! بانوی نویسنده ممنون از این حس خوبی که بهم دادی با خوندن این نوشته...



http://uupload.ir/files/j6dg_236x419_1484592885752229.jpeg



یک قانون نانوشته وجود دارد که می گوید:

هروقت خبری از کسی نبود بدان یا حوصله ات را ندارد

یا آدمی جدید پیدا کرده که منفعت اش با او بیشتر است

و یا هنوز به مشکل برنخورده که سراغی ازتو بگیرد!

البته زندگی خودش است! به خودش مربوط است اما دل آدم که بازیچه نیست!

دل آدم نازک است !به تار مویی بند است! به خدا زود می شکند!

از اینجور آدم ها فاصله بگیرید...

اینهاآدم را نابود می کنند!!( من که فاصله گرفتم شما هم بگیرید)



برچسب ها: صبح یکی از همین روزها وقتی از خواب بیدار می شوی می بینی به کسی غیر از قلب مهربان خودت بدهکار نیستی...،
[ پنجشنبه 7 بهمن 1395 ] [ 22:20 ] [ دختری از جنس الماس ] [ نظرات ]
کف اتاق رو باز دراز کشیدم و به سقف آینه کاری شده اون زل زدم،شاید به یک دقیقه نرسید که احساس کردم دارم خفه میشم و بلند شدم و رفتم بالا پشت بوم و چند دقیقه ای قدم زدم و نفس عمیق کشیدم...

چند ماهی میشه که نمی تونم نفس عمیق بکشم،عمیق ترین نفسم تا گلوم به زور می رسه، احساس می کنم یه استخون سر گنده بین راه قلب و معده ام رو گرفته!!مدام باید برم تو بالکن یا بالا پشت بوم!! احساس می کنم یه چیزی شبیه یه کوه بزرگ،یا یه کشتی شکسته رو قلبم سنگینی می کنه!! شبا که می خوام بخوم اصلا به سقف نگاه نمی کنم چون وقتی بهش نگاه می کنم احساس می کنم دارم جون میدم!!! به خواهرم میگم اگه من بمیرم بذارنم توی قبر اولین شبِ اونجا، حتما خفه میشم!!

همیشه عاشق زمستون بودم،تا زمستون برسه و سرما و بارون بیاره جونمرگ میشدم، اصلا حال خوشی داشتم!! اما امسال زمستون نبود که!! نه از بارون خبری بود و نه از سرما...دوستان چند ساله من می دونن هر سال این وقت( بهمن ماه) من یه پست ویژه داشتم چون بهمن، ماه خونواده ماهست بخاطر تولد چندین نفرمون!! اما امسال زمستون آبستن حوادث و اتفاقات ناخوشایندی بود! نه تنها برای من، بلکه برای همه مردم سرزمینم...


6 روز گذشت!! 6 روز از انتظار مادران،پدران، همسران و بچه های که انتظار برای آنها پایان ندارد! به گمانم دختران عروسک به بغل برای همیشه منتظر برگشت پدرانشان هستند!! همسران و مادرانی که آتش دلشان هیچ وقت خاموش نمی شود!! و...

6 روز گذشته مطالب زیادی از فیلم گرفته تا عکس و نوشته برای این حادثه دردناک منتشر شده،اما من توی این مدت فقط رو باز و با لباس کارم و باچادر دراز کشیدم کف  اتاقی که روشن و نور داره، اتاقی که سقفش بلنده!! اتاقی که فرش داره!! اتاقی که خواهرم کنارمه و صدای اعضای خونواده امو می شنوم اما نتونستم یک دقیقه دراز بکشم چون خودم گذاشته بودم جای کسای که زیر تلی از آتش و آب و آهن دراز شدن،چی به سرشون اومده؟ اون لحظه ها به چی فکر می کردن؟ شاید شاهد سوختن بالای همدیگه بودن و کاری از دستشون برنمی اومده!شاید...شاید... و شاید...

دوشنبه هفته پیش با مادر وخواهر سه شهید مصاحبه داشتم،مصاحبه ای سنگین و نفس گیر که بارها سکوت کردم و حتی نتونستم نفس بکشم و شاهد اشک و بغض اون مادر و خواهر بودم...یکی از پسرای این مادر سال 61 توی زاغه مهمات می سوزه و حتی خاکسترشم به دستشون نمی رسه و یه قبر نمادین براش درست می کنن!! اما سه سال بعد برادر دوم هم جاوید الاثر میشه و بعد از 13 سال فقط یک پلاک ازش به دست می آید...این قبر خالی می مونه تا این که سومین پسر هم که جانباز 70 درصد و استاد یکی از دانشگاه های کشور بود شهید میشه و پیکر اون رو توی اون قبر دفن می کنن... وقتی با عکاس از اون خونه بیرون اومدم نمی دونستم کجام!! با خودم می گفتم اینا کی هستن با این همه صبر؟ بعد به خودم گفتم توهم به خودت میگی صبور!! لبخند تلخی زدم و گفتم صبر رو به هر کسی نمیدن! هر کسی نمی تونه صبور باشه!!

 یک اتفاق خوب

 یک خبر خوش

 یک معجزه بزرگ

 یک امید

 یک روشنایی

یک اشک از سر شوق

نیازمندی این روزهای مردم سرزمین من است درزمستانی که بازهم می تواند شادی آفرین باشد...


خدایا به بازماندگان حادثه پلاسکو صبر بده... ممکن تعدادی از اینا هم خاکسترشونم به دست نیاد... روحشون شاد...

برچسب ها: پلاسکو...آتش نشان...این روزها به قدری سردرگم و کلافه ام که نه از درس خبری است و نه از قبول شدن!! خودم میگم ارشد امسال همون 63 پارسال رو هم نمیارم!! امیدی نیست....،
[ سه شنبه 5 بهمن 1395 ] [ 11:55 ] [ دختری از جنس الماس ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 36 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وبلاگ

به نام حضرت دوست که دلم مالامال از یاداوست

سلام

سلام

وبازهم سلام


اینجا شیراز؛شهر عشق و دلدادگی

شهرگل نرگس...شهربهارنارنج

اصلا نمیشه درباره شیراز نوشت فقط به یه بیت از حافظ شیرین سخن بسنده می کنم که میگه:شیراز و آب رکنی و این باد خوش نسیم/عیبش مکن، که خالِ رُخ هفت کشور است


خوش اومدی...قدمت برچشم...بیا لحظه ای کنارم بشین

آری نوشته های مرا از شهرعشق می خوانی...تمام سعی و تلاشم اینه که مطالب دست نوشته خودم باشه تا از جایی کپی کنم،نوشته های که می خونید بیشتر تجربه های شخصی خودمه


نوشته هام مخاطب خاص نداره ،مخاطب خاص فقط تویی، تو که وقت میذاری و مطالب منو می خونی و همراهم هستی

خبرنگارم(بیشتر اجتماعی وفرهنگی) کاردانی و کارشناسیم خبر خوندم در دانشکده خبر شیراز و تهران،عاشق کارم هستم،بعضی وقتا نمونه گزارشام رو اینجا قرار میدم


سعی بر این که مطالب وب لاگ گوناگون و متنوع باشه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب