تبلیغات
شب های نقره ای

شب های نقره ای

با یاد خدایی که همین حوالیست...کنار من و تو

چقد زود دیر میشه
بعد از یه مدت طولانی امشب دلم هوای شب های نقره ای کرد و اومدم یه سر زدم، آخ آخ از آخرین مطلبم دوماه و 18 روز می گذره، چقدر این مدت زود گذشته،بنظرم قدیما روزها هم دیرتر شب میشدن و شب ها هم دیرتر به صبح می رسیدن...

با اینکه پر از نوشتن هستم اما واقعا نمی دونم چی بنویسم؟همش به خودم میگم ای کاش یه کانال تلگرامی راه اندازی می کردم و اونجا می نوشتم،اما بازمیگم دوستانم اینقد مشغله دارن که نمی رسن و نمی تونن مطالب کانال رو بخونن،البته به یمن فعال شدن استوری واتس آپ اونجا مطالبی رو می نویسم و استوری می کنم ولی خب بعد از 24 ساعت از بین میرن دیگه...

یاد باد آن روزگاران...


برچسب ها:به وقت اولین شب آذرماه آخرین ماه فصل پاییز 97،
[ پنجشنبه 1 آذر 1397 ] [ 23:15 ] [ دختری از جنس الماس ] [ نظرات() ]

خاطرات رو نمیشه غیرفعال کرد
بوی پاییز میاد...امسال گویی پاییز عجله داره و زودتر از سالهای قبل خودنمایی می کنه...یاد شب های نقره ای افتادم و دوستانم از اول تا همین الان...یاد خاطراتمون...یاد ساعت های که می نشستم و مدام صفحه رو refreshمی کردم ببینم دوستانم پیام گذاشتن...یادش بخیر...چه روزهای...چه شب های...چه لحظات نابی رو که با هم گذروندیم...از وقتی شبکه های مجازی موبایلی متولد شدن، وب لاگ نویسی هم جای خودش رو داد اون شبکه ها از جمله اینستاگرام...تلگرام و خیلی چیزای دیگه...

شب های نقره ای 7 ماه غیر فعال بود...دوستانم سراغ گرفتن و دلیلش رو پرسیدم...جوابی نداشتم بدم و گفتم مدتی غیر فعاله...همون مدت شد 7 ماه...17 مراد امسال شب های نقره ای 5 ساله شد هرچند یادم بود ولی تولد براش نگرفتم...راستش انگار نوشتن هم یادم رفته؛ حوصله نوشتن ندارم اونم پست های طولانی هر چند یه عالمه حرف دارم اما محض نگفتنه انگار...

برای امروز کافیه...دوستتون دارم... به یادتون هستم، بودم و خواهم بود...






برچسب ها:فعالیت دوباره شب های نقره ای در فضای مجازی،
[ جمعه 16 شهریور 1397 ] [ 12:18 ] [ دختری از جنس الماس ] [ نظرات() ]

امتحان یا جشن عروسی؟
بعد از زلزله که رفتم شیراز، امیدوار بودم تا 14 دی ماه و عروسی داداشم بمونم اما از اون چیزی که می ترسیدم سرم اومد! روز جمعه اول دی ماه رسیدم شیراز و شنبه دوم  دی از تهران بهم زنگ زدن که برای کارم برگردم...تا حدودی انداختم عقب ولی چهارشنبه ششم بهم زنگ زدم و گفتن: شنبه تهران باش...از غم و غصه داشتم میمردم... جمعه هشتم به سمت تهران حرکت کردم...بعد از دو ماه که برای کارم هی امروز و فردا کردن و خدا خیرشون بده کلی سنگ اندازی توی شروع کارم، کردن!! دقیقا یه هفته قبل از عروسی داداشم و امتحاناتم من از شیراز برگشتم و شنبه اول صبح اومدم و کارهام رو خودم شخصا پیگیری کردم...

فردا شب عروسی داداشم و یکشنبه هم امتحان دارم...اگر برم برا عروسی که دیگه وقتی برای درس خوندنم نمی مونه...جمعه باید برگردم شنبه هم سرکار باشم و یکشنبه هم امتحان...

اون هفته کادوی عروسی داداشم رو که یه ربع سکه بود رو دادم به مامانم و گفتم شب عروسیش از طرف من بهش هدیه بده و براش آرزوی خوشبختی کردم و عذرخواهی که نمی تونم جشن عروسیش باشم، اونم گفت: اگر تونستی بیا...ولی واقعا نمی تونم برم...





برچسب ها:آرزوی خوشبختی برای تمام زوج های جوانی که این روزها زندگی مشترکشون رو شروع می کنن به ویژه داداشم...،
[ چهارشنبه 13 دی 1396 ] [ 11:36 ] [ دختری از جنس الماس ] [ نظرات() ]

حیران وسرگردان شدم
نگاه گوشیم که کردم نزدیکای 11 ونیم بود، هم اتاقی هام که بچه های کارشناسی هستن همه  رفته بودن شهرهاشون برای پایان ترم و امتحانات،از رو تخت بلند شدم که کم کم بخوابم، می خواستم از اتاق برم بیرون که صدای قارقار کلاغ پشت پنجره منو به تعجب واداشت و به خودم گفتم این وقت شب؟! یعنی چی قارقار قارقار!! تودلم گذشت نکنه می خواد زلزله بیاد! هنوز این فکر تموم نشده بود که بله صدای یه غرش اومد و بعد هم ساختمان پنج طبقه که هر طبقه یه نیم طبق هم داره لرزید...

توی طبقه ما که چهار تا اتاق داره با من پنج نفر دیگه هم بودن...غیر از من اون چهار نفر از اتاقشون بیرون نیومدن...اما من یواش یواش رفتم پایین...همه بچه های که مونده بودن توی خوابگاه تو حیاط بودن...یه دوری زدم و برگشتم بالا می خواستم بخوابم که صدای سرپرست شب رو شنیدم که به بچه ها می گفت باید همه برید پایین...بعد هم منوصدا زد و گفت باید بیاید پایین تا دوساعت دیگه...گفتم من می خوام بخوابم، گفت نه نمیشه!! از من انکار از اون اصرار تا بالاخره یکی دوتا لباس گرم برداشتم با گوشی رفتم تو حیاط...خیلی از دخترها توی نمازخونه بودن و چند نفری هم تو حیاط...

مدام داشتم خبرها رو چک می کردم از خبرگزاری ها...همش می گفتن مردم هوشیار باشن...مشخص نیست این زلزله پیش لرزه بوده یا زلزله اصلی!!ساعت از 2 ونیم صبح هم گذشت!!حالا می خوام برگردم بالا اتاقم...سرپرست شب نمیذاره...خلاصه کنم تا ساعت سه باهاش حرف زدم و راضی نمیشد...می گفت نه تا طبقه سوم بیشتر نمی تونید برید...آخر سر تعهد نوشتم و زیرش امضا کردم و رفتم تو اتاق...از ساعت 3 تا 7و 45 دقیقه نه می تونستم بخوابم، نه بشینم، نه راه برم، نه چیزی بخورم! نفس که اصلا نمی تونسم بکشم...همش گوشم به شنیدن صدای کلاغ بود...دیوونه شده بودم...ازبس استرس داشتم...تا حالا تو عمرم این همه نترسیده بودم...از بس گیج بودم و کلافه روی تخت دراز کشیدم و پتو رو کشیدم رو سرم وقتی بیدار شدم ساعت 9 و45 دقیقه بود واین ساعت یعنی من دوساعت خوابیده بودم...حالا که بیدارشدم قدرت انجام هیچ کاریو ندارم...تصمیم گرفتم برگردم شیراز!این در حالی بود که دوشب قبلش یا حتی شب زلزله هم می خواستم برم،اما به خودم گفتم بمونم و درساتو بخون برای عروسی داداش برو...خلاصه بلیط قطار گرفتم و وسایل هامو جمع کردم بدون اینکه یه لقمه غذا بخورم ساعت 5 و 20 دقیقه عصر رفتم سمت راه آهن و ساعت 6 و 55 دقیقه قطار از تهران به سمت شیراز حرکت کرد، اون موقع بود که یه ذره آروم گرفتم...

بله!! من از جمعه هفته پیش تا الان شیرازم...نمی دونم کی برمی گردم تهران!!اما باید 17 تهران باشم اون روز امتحان دارم...

من از مرگ و مردن نمی ترسم، بلکه از مرگ بد و مردن بد می ترسم!!چون زلزله قوی و 7.2 ریشتری تهران رد نشده و هر لحظه ممکنه بیاد!!یا هم ممکنه اصلا اتفاق نیفته ولی تمام کارشناسان زلزله شناسی میگن: احتمال فعال شدن گسل شمال تهران که از لواسان شروع میشه تا کرج هست...داشتم می گفتم از مرگ بد می ترسم...از اینکه زلزله شدید بیاد من زیر آوار بمونم و کم کم خفه بشم...

حالم خیلی بده...استرس دارم...14 دی عروسی داداشمه...هرلحظه ممکنه از تهران زنگ بزنن که برگردم برای ادامه کارم...اصلا نمی تونم درس بخونم...یه جورای سرگردان و حیران شدم...


فراتر از متن و دو تا نکته:

نکته اول: امروز که اومدم سراغ وب لاگم دیدم مریم دوست عزیزم،مریم دختر قشنگم از اصفهان با وب لاگ دنیای بانو بعد از گذشت دوسال دوباره به شب های نقره ای سر زده!!خیلی خوشحال شدم...قند تو دلم آب شد...ممنون مریم جونم...

نکته دوم:
یه بار دیگه از همه شما عزیزانم که سر می زنید ممنونم...هلنای عزیزم...صبور خواهر مهربونم...آزاده قشنگم....داداشی و آقا نیمای بزرگوار...




برچسب ها:به وقت اولین روزهای بی رمق دی ماه 96،
[ سه شنبه 5 دی 1396 ] [ 12:10 ] [ دختری از جنس الماس ] [ نظرات() ]

از راه دور شریک شادیت بودم
امروز جمعه 24 آذرماه 96 ساعت 6 عصر

توی یکی از دفاتر ازدواج شیراز دومین داداشم با دختر مورد علاقه اش که نزدیک دو ساله باهم نامزد هستن سر سفره عقد نشستن!! مراسم عقدشون کاملا خونوادگیه بود،خواهر وبرادر خودم و بچه هاشون و خانواده عروس شریک شادی این دو کبوتر عاشق بودن...منم توی تهران و در واپسین لحظات عصر این جمعه شریک شادیشون شدم...

برای داداشم و همسرش که 14 دی ماه مراسم عروسیشون رو برگزار می کنن و به احتمال زیاد نتونم برم آرزوی خوشبختی،سبز بختی و سپید بختی می کنم و امیدوارم همه جوونای عزیز سرزمینم این حس ناب رو با اونی که دوستش دارن تجربه کنن...



امروز دو تا پست نوشتم...




برچسب ها:خوشبختی تو نهایت آرزوی منه...،
[ جمعه 24 آذر 1396 ] [ 19:48 ] [ دختری از جنس الماس ] [ نظرات() ]

یه نفر توی زندگی من برای همیشه بخشیده شد
17 آبان 94 بود،لعنت بر این حافظه...بارون می اومد... رفته بودم خونه داداشم... وقتی برگشتم به تلگرام سر زدم یه عکس دونفره روی پروفایل یه آدم که فکر می کردم بدون اون می میرم آسمون رو برام آورد زمین و زمین رو برد آسمون...همه امیدام نا امید شدن...عشقم به نفرت تبدیل شد این نفرت و خشم تا همین دیشب ادامه داشت...اعتراف می کنم اینقد از این دو آدم متنفر شدم که حد و حساب نداشت و همیشه توی دلم، فکرم و ذهنم براشون آرزوی بدبختی و فلاکت می کردم...

اما با خوندن یه کتاب به اسم چهار اثر از فلورانس اسکاول شین که از دیروز عصر شروع کردم و هنوز هم کامل نشده و کمتر از نیمی از اون رو خوندم،نیمه شب گذشته از ته دلم تصمیم گرفتم اون یه نفرو برای همیشه ببخشم و از ته دلم براش آرزوی خوشبختی و سلامتی کنم و بخوابم...

شاید باور نکنید اما امروز صبح وقتی چشمام رو باز کردم و بعد از یه خواب نسبتا خوب(چون سرماخوردگیم هنوز خوب نشده شبا موقع خواب اذیت میشم)انگار یه بار سنگین رو از روی جسمم، قلبم، روحم و روانم برداشته باشن...اینقد حس خوبی داشتم که توی این سال های اخیر کمتر تجربه اش کرده بودم، آرامش محض بود...کلا امروز خیلی مهربون تر شده بودم صبورتر... به پروفایلم سر زدم و دو عکس نوشته ای هم که نوشته بودم یه نفر توی زندگی من هیچ وقت بخشیده نمیشه رو حذف کردم و شعار شب های نقره ای رو عوض...

از خدا بخاطر تجربه این حس خوب تشکر می کنم...خدایا ممنون بخاطر همه چیز...



برچسب ها:بخشیدم چون خودم لایق آرامش بودم....،
[ جمعه 24 آذر 1396 ] [ 19:00 ] [ دختری از جنس الماس ] [ نظرات() ]

یه قلک خالی سخت پر میشه

فقط دو روز مانده بود تا تولد بهترین دوستم، فکر و ذکرم شده بود انتخاب هدیه برای او! می دانستم دلش اسیر یک جعبه ی بزرگ مداد رنگی‌ست چون بارها درباره اش با من حرف زده بود اما من فقط هشت سالم بود...


پول تو جیبی هایم کفاف این هدیه را نمی داد؛ فقط یک راه داشتم ، اینکه به سراغ قلکم بروم، قلکی که چند ماه تمام امانت دار پول تو جیبی هایم شده بود تا بتوانم اسکیت بخرم ... اما من می خواستم دوستم را به آرزویش برسانم،قلکم را بالا بردم و به زمین کوبیدم آرزوی خودم را شکاندم.


می دانستم وقتی هدیه ی من را باز کند خوشحال ترین آدم دنیا می شود! ولی... ولی آنقدر هدیه ی خوب برایش آورده بودند که اصلا هدیه ی من به چشمش نیامد!حتی یک تشکر هم نکرد!


من برای خوشحال کردنش از آرزوی خودم گذشته بودم؛ همه ی پس اندازی که مدت ها برایش از خواسته هایم زده بودم را خرج برآورده شدن آرزوی او کرده بودم اما او هرگز نفهمید...


من ماندم و یک قلک شکسته ی خالی...


حالا بعد از این همه سال به این فکر می کنم که آدم ها هر کدام قلک هایی دارند که در آن چیزهایی مهم تر از پول را پس انداز می کنند...


محبت، وفاداری و عشق را ذخیره می کنند تا در زمان مناسب خرجش کنند...


اما گاهی قلکشان را برای آدم اشتباهی می شکنند...


کسی که چشمهایش به روی محبت و فداکاری و عشق آن ها بسته ست...


کاش حواسمان باشد قلکمان را برای چه کسی می شکنیم...


قلکی که خالی شود خیلی سخت پر می شود...


وقتی زیادی داره مایه میذاری برای یه نفر با خودت بگو: برای کی دارم قلکمو می شکنم! ارزششو داره این آدم!!


(حسین حائریان)




برچسب ها:هرمهمی یه روز بی اهمیت میشه صبر کن...،
[ سه شنبه 21 آذر 1396 ] [ 22:30 ] [ دختری از جنس الماس ] [ نظرات() ]

شمعم و میل خاموشی من نیست
هیچ وقت اهل آهنگ گوش کردن نبودم،مگر اینکه گذری توی وسایل نقلیه عمومی رادیو باز یا ضبط روشن بود و ناخواسته یه آهنگی رو گوش میدادم، اما باید اعتراف کنم از وقتی که ارشد قبول و خوابگاهی شدم و دخترا همه داشتن آهنگ گوش میدادنمنم علاقه مند شدم آهنگ گوش بدم، حالا نه که خیلی گوش بدم ولی یه وقتای گوش میدم، مثل الان که آهنگ لالایی علی زند وکیلی همشهری خوب خودم رو می شنوم...متن آهنگ فوق العاده اس...خیلی خوشم میاد ازش...

به پروانه صفت ها گفته بودم که شمعم میل خاموشی من نیست
پرنده رو درختم آشیون کن حالاوقت فراموشی من نیست...

اما پست امشبم درباره آهنگ گوش دادن نبود، در واقع این یه مقدمه بود برای ورود به متن اصلی...

قبلا هم گفته بودم، اونم بارها که حافظه من خیلی اذیتم می کنه و نمی تونه خیلی چیزها رو فراموش کنم،بی تفاوت میشم اما فراموش نه... تا اینکه چند شب که خوابگاه پیش دوستام بودم،( باید بگم من بخاطر اینکه شاغلم خوابگاهم از همکلاسی ها و دوستام جدا هست، اونا سعادت آباد هستن ولی من ولی عصرم که بیشتر وقتا میرم پیش اونا)

داشتم می گفتم چند شب پیش در واقع شب میلاد حضرت محمد(ص) یکی از دوستام،همکلاسی و هم فامیل خودم که دختر کرمانشاه هست و کرد بعد از سه سال که با یه پسر آشنا بوده و می خواستن ازدواج کنن از هم جدا شدن،سه شبانه روز افتاده بود، خیلی باهاش حرف زدم،جریان سال 91 خودم رو براش گفتم و اینقد باهاش حرف زدم که عصبی شده بود ،بهش حق میدم ولی نه اینقد...یه وقتای لازم نیست آدم همه چی رو تجربه کنه بلکه می تونه از تجربیات دیگران هم استفاده کنه...

مجبور شدم عکس دو تا آدم رو بهش نشون بدم،اینقد عصبانی شدم، تمام خاطرات سال 91 تا 94 جلوی چشام مثل یه فیلم رد شد، زخم عمیقم درباره سر باز کرد و.... یه پرسه زمانی سه روزه گذشت تا بتونم خودمو جمع و جور کنم....

من الان خوبم،بهترین دوران زندگیم رو دارم می گذرونم...کلا نسبت به یه آدمای بی تفاوت شدم، اگرم با یادآوری یه سری خاطرات اذیت میشم در واقع بخاطر خریت خودم اذیت میشم و گرنه اون آدم اینقد ارزش اینو نداشت که من همه احساس،غرور،وقت و ... بذارم براش...


فراتر از متن و یکی دو تا نکته:

حضور شماها باعث شد به نوشتن ادامه بدم، ممنونم از نیما که برای چهارمین بار پدر شده، یه پسر متولد 64 الان چهار تا بچه داره، سه تا گل دختر و یه گل پسر...خدا حفظشون کنه...نیما راستی من توی اردیبهشت میام مازنداران اگر شرایط جور شد میام بهتون سر می زنم...

از داداشی بزرگوار هم ویژه تشکر می کنم...

از هلنای عزیزم، آزاده قشنگم، صبور خواهر مهربونم بخاطر حضورشون تشکر می کنم...


سرما خوردم بدجور، از بس سوپ،شلغم، آب شلغم، لیمو شیرین و قرص و شربت خوردم اصلا از خودم بدم میاد...




برچسب ها:آدما میرن دنبال لیاقتاشون...،
[ یکشنبه 19 آذر 1396 ] [ 21:34 ] [ دختری از جنس الماس ] [ نظرات() ]

تشنه یک صحبت طولانی ام
هر وقت میام به اینجا سر می  زنم، به سرم می زنه که اینو حذف کنم و برم برا همیشه!! اما وقتی می بینم شما هنوز به شب های نقره ای سر می زنید و پیام هم گذاشتین از خودم خجالت می کشم... نیما، آزاده، خواهرم صبور، داداشی، هلنا... برام کامنت گذاشتن، ممنون از اینکه هستین...

باورکنید حس و حال نوشتن ندارم دیگه!!یه زمانی اینجا برای خودش یه برو و بیای داشت که نگو و نپرس...شبامون رو اینجا می گذروندیم...اینجا باهم خندیدیم، گریه کردیم و کلی خاطره برای هم ساختیم... اما الان چی؟؟ دل و دماغ که بیام حتی سر بزنم ببینم شب های نقره ای در چه حالیه ندارم...

ولی بازم حضور و بودن شما بهم انگیزه و انرزی مضاعفی میده برای اینکه بنویسم هرچند کم، کوتاه، بی محتوا و بی سر و ته!!!

خب من خلاصه ای از برنامه های انجام شده امو براتون می نویسم!!یه سفره 4 روزه رفتم مشهد، سفرم از روز چهارشنبه 17آبان ماه شروع شده تا صبح یکشنبه 21 که برگشتم، یاد و نام همه اتون همراهم بود... دوشنبه و سه شنبه تهران بودم چون کلاس داشتم و سه شنبه شب 23 که رفتم شیراز، قرار بود تا 6 آذر بمونم ولی دوم برگشتم... الانم کلاس دارم، کنفرانس،مقاله و... کارهم که قربونش برم امان نمیده!!

24 آذرماه عقد داداشمه و 14 دی ماه عروسیشه... اما فکر نمی کنم بتونم برم، چون 17 دی ماه امتحانات پایان ترمم شروع میشه!!

خب تهران که هواش آلوده،یخ، سرد و خشکه...اما من تحمل می کنم و می گذرونم!!

اگر دیر به دیر میام اینجا رو خطی خطی می کنم ببخشید...من حالم خوبه و داره می گذره...






برچسب ها:به وقت یک شب از نیمه های آذر 96 در تهران...،
[ چهارشنبه 15 آذر 1396 ] [ 22:25 ] [ دختری از جنس الماس ] [ نظرات() ]

من هستم و ممنون از شما که هستین
نمی دونم از چی بنویسم؟ از کجا شروع کنم؟

ولی می دونم که میشه با سلام شروع کرد، سلام که بدی همه چی درست میشه، پس سلام می کنم که نبودنم رو توجیه کنم!!

حال و احوالتون چطوره؟

خوبین؟

چه خبر؟

هلنا، آزاده،نیما، الهام، مریم، داداشی و همه دوستانی که بازهم با وجود بی مهرهای من سر می زنن و جویای احوال میشن و نگران حال من، آزاده عزیزم، من خوبم، خداروشکر مشکلی حادی نبود، یه هفته بیشتر هم دارو نخوردم،نگران نباش گل من،قلب با من سازگاری داره و مشکلی نیست...

و اما نیما برام نوشته که می خواد بره کربلا،امیدوارم سفرت بی خطر باشه بسلامت بری و برگردی، زیارتت قبول طبق همه سال های که رفتی سفارش من همون همیشگی...

سلام مرا به آن دیار برسان و اگر فراموشم نکردی دعایم کن...

و اما خودم...

بعد از یک ماه رفت و آمد بین تهران و شیراز بالاخره یکشنبه همین هفته ساکن تهران شدم،کارهای انتقالم در حال انجامه،باید مراحل اداریش طی بشه،اما برای اینکه بیکار نباشم و یه پیشنهاد کاری جدید هم داشتم که یه پایگاه خبری تحلیلی برای یکی از شرکت های خصوصی نفت هست و دارم باهاشون همکاری می کنم، که اولین گزارشم دیشب کار شد، لینکش رو براتون میذارم اگر دوست داشتین روش کلیک کنید و بخونید، گزارش جالبی شده...لینک گزارش

اگر بخوام درباره دانشگاه و شرایطش بگم، خب راستش تا الان راضیم نکرده و مثل دوره کارشناسی داره پیش میره، شاید یکی از دلایلش این باشه که من یک ماه بین شیراز و تهران در رفت و آمد بودم،امیدوارم از این به بعد شرایط بهتر بشه...

اما امکانات رفاهی و خوابگاهی دانشگاه علامه خیلی خوبه، راضی هستم، کلا به بین دانشگاه های کشور مقام اول در بحث رفاهی کسب کرده...خلاصه از شرایطم راضی هستم و زندگی در جریانه...

تو فکر یه سفر به مشهدم و امیدوارم تا آخر آبان انجام بشه...

درپایان یه بار دیگه از همه شما بخاطر حضور همیشگیتون تشکر می کنم...





برچسب ها:به وقت یه شب پاییزی در آبان ماه 96؛ تهران- سعادت آباد،
[ جمعه 5 آبان 1396 ] [ 20:40 ] [ دختری از جنس الماس ] [ نظرات() ]

.: تعداد کل صفحات 41 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه